تبلیغات
دل نوشتـــــــــــــــه ها
دل نوشتـــــــــــــــه ها

کلامی نو
سطر وصفحه ای دیگر
کتابی تازه گشوده میشود
تولدی رقم میخورد
و انسان چشم میگشاید به روی جهانی که در انتظار اوست


کافی نت دنیز
سلام ببینید...دنیز نو



طبقه بندی: کافی نت دنیز، 
ارسال به
شنبه 17 اردیبهشت 1390 توسط | نظرات ()
چیزهای کوچک برای زندگی

تو این روزا که مطلبه بدرد بخوری پیدا نمیکنم برای نوشتن این متن لنگه کفش شد ...

چیزهای کوچک،،،،


مثل دوستی که همیشه موقع دست دادن خداحافظی، آن لحظه ی قبل از رها کردن دست، با نوک انگشتهاش به دست هایت یک فشار کوچک می دهد....

راننده تاکسی ای که حتی اگر در ماشینش را محکم ببندی بلند می گوید: روز خوبی داشته باشی دخترم.


آدم هایی که توی اتوبوس وقتی تصادفی چشم در چشمشان می شوی، دستپاچه رو برنمی گردانند، لبخند می زنند و هنوز نگاهت می کنند.
آدم هایی که حواسشان به بچه های خسته ی توی مترو هست، بهشان جا می دهند، گاهی بغلشان می کنند.


آن هایی که هر دستی جلویشان دراز شد به تراکت دادن، دست را رد نمی کنند. هر چه باشد با لبخند می گیرند و یادشان نمی رود همیشه چند متر جلوتر سطلی هست، سطل هم نبود کاغذ را می شود تا کرد و گذاشت توی کیف.


دوست هایی که بدون مناسبت کادو می خرند، مثلا می گویند این شال پشت ویترین انگار مال تو بود. یا گاهی دفتر یادداشتی، نشان کتابی، پیکسلی.


آدم هایی که از سر چهارراه نرگس نوبرانه می خرند و با گل می روند خانه.


آدم های اس ام اس های آخر شب، که یادشان نمی رود گاهی قبل از خواب، به دوستانشان یادآوری کنند که چه عزیزند، آدم های اس ام اس های پرمهر بی بهانه، حتی اگر با آنها بدخلقی و بی حوصلگی کرده باشی.


آدم هایی که هر چند وقت یک بار ایمیل پرمحبتی می زنند که مثلاً تو را می خوانم و بعد هر یادداشت غمگین، خط هایی می نویسند که یعنی هستند تا در غمت شریك شوند و از آن بكاهند، کسانی که غم هیچکس را تاب نمی آوردند.


آدم هایی که حواسشان به گربه ها هست، به پرنده ها هست.
آدم هایی که اگر توی کلاس تازه وارد باشی، زود صندلی کنارشان را به لبخند تعارف می کنند که غریبگی نکنی.


آدم هایی که خنده را از دنیا دریغ نمی کنند، توی پیاده رو بستنی چوبی لیس می زنند و روی جدول لی لی می کنند.


همین آدم ها، چیزهای کوچکی هستند که دنیا را جای بهتری می کنند برای زندگی کردن...

ایكاش ما هم یكی از این آدم ها باشیم.


نوشته شده توسط یکی از دوستان عزیز




طبقه بندی: برداشت های آزاد، 
دنبالک ها: لینکه به این مطلب، ارسال به
سه شنبه 6 اردیبهشت 1390 توسط | نظرات ()
پیچک

نور زردچوبه ای رنگ خورشید با هزاران ترس و دلهره خود را به بام خانه ها و دیوارهای در غم

نشسته میکشاند، با ترس خود را بر پنجره های یخ بسته می مالد وعرق شرم بر گونه هایشان

روان میسازد.

چشمهایم را به روی هم می فشارم که مبادا این افسونگر مجنون مرا از خود بیرون کند و لاک

تنهاییم ترک برداردنهاو مرا یافته است و خود را با عشوه از کنار پرده نرم نرمک به صورتم

نزدیک میکند و زمزمه وار در گوشم نجوا، که پاشو روز دیگری شروع شد و تو باید در این بودنها و

نخواستن ها قدم بزنی.

لباس پوشیده و برای فرار از خود به جنگل آرام بخش می روممی روم تا با طبیعت بی آزار درد

دل کرده، و گاه با خشونت و گاه با قطرات اشک خود را سبک کنمهوای خنک و پاک بر وجود

کرخت شده ام پنجه می کشد و صدای باز شدن رگها از هم را در درونم حس می کنمنسیم

چون مادری مهربان دستی لطیف بر صورتم می کشد و موهایم را به هم می ریزد تا از خود بی

خود شوم خورشید هم که از لا به لای شاخ ههای جوانه زده بر صورتم می تابد تا چشمانم را

جمع کرده و اطراف را بهتر بنگرم.دور و برم گلهای ریز سفید و صورتی و آبی خودنمایی می کنند،

خورشید آرام انگشتش را به زیر چانه هایشان می کشد تا آنها با ناز صورت خود را

بالابگیرندعجب احساس عاشقانه ای در این جنگل موج می زند، زیبا و روشن.

گویا با خود بلند بلند صحبت م یکنم، چند نفری از کنارم می گذرند و سرهایشان را به چپ و

راست تکان می دهند، من هم دلم برایشان م یسوزدآنها نمی دانند پاییزی هستم در بهار که

با پُررویی قدم برمی دارمپسری با سگش از کنارم م یگذردپسردر حال ورزش است، اما سگ

چند لحظه ای بر جا می ماند و با چشمانی پر از تعجب نگاهم می کند.

خنده ای بر صورتم نقش می بندد؛ سگ حال مرا بهتر می داند!

راه م یروم و حرف می زنم، حرف م یزنم و راه م یرومبه درختانی سر به فلک کشیده نگاه

م یاندازم و به پیچ کهایی که مجنون وار به دورشان پیچیده شده اند و آنها استوار در مقابلشان

ایستاد ه اند!

می دانم طپش قلب درخت را حس می کنندبه خاطر همین این گونه به دورش پیچیده

اندجلوی یکی از درختها می ایستمدیگر توان ندارم، باید بیرون بیاورم از سینه این تک های

که در گلو جمع شده و به گوش هایم فشار می آوردفریاد می زنم ای خدا، ای طبیعت،

چه می شد که مرا چون پیچکی با این دنیا آشنا می کردی؟

....خزان در وجودم چنگ انداخت، بدنم لخت و شانه هایم افتاده شدند، زانوانم توان نگهداریم را

نداشتند و بر زمین ریختم، چون پیچکی بدون تکیه گاه .

 





طبقه بندی: برداشت های آزاد،  عشق و عاشقی،  شعر، 
برچسب ها: پیچک، نیلوفر،
دنبالک ها: لینک به این مطلب، ارسال به
چهارشنبه 17 فروردین 1390 توسط | نظرات ()
من هنوزم حواسم به توست

شعری از شاعر و دوست عزیزم علی ذریعه

برای داشتن تو به چیزی بیشتر از معجزه نیاز دارم...

تو نایاب و گمی،من پیدا و صبور

می خواهم با تو باشم،اما هر بار که می خواهم،تو از من دورتر می شوی...

چیزی بگو،حرفی بزن،همیشه من خاموش بودم،تو حرف می زدی،

اینک که قصد رفتن داری،سکوت تمام وجودت را فرا گرفته...

و من در درون مانند یک فریادم،فریادی که شبیه التماس است...یک التماس عاشقانه...!

عاشقانه هایم را تقدیم تو کردم تا بدانی چقدر بیشتر از خودم به تو علاقه دارم.

کاش فقط علاقه داشتم...!

رویاهایم رنگ خزان گرفته،زردِ زرد...تو هم که دیگر خودِ زمستانی،سردِ سردی با من.

چه می شود کرد،ما که از تمام فصل ها فقط سردی زمستان و طوفان پاییز را حس کردیم.

یادت هست؟!

گفته بودی من یک رویاپرداز تمام عیارم!

راست می گفتی...

وای بر من که دیر باورت کردم...

من تمام روز را در فکر تو شب کردم...هی بافتم و بافتم این خیالات بچه گانه را.

من اسیر دلم گشتم...به حرف دل گوش سپردم و از چاله به چاه راه یافتم...

می روی...یعنی خواهی رفت،به همین سادگی.

من ماندم یا می مانم با خاطره هایی که هر شب سراغم را و سراغت را می گیرند.

دیگر بین ما فاصله ها غوغا خواهند کرد...

من اینجا،تو آنجا...

من هنوزم حواسم به توست،تو در فکر کدام بهاری...؟!


علی ذریعه

نقل از وبلاگه شخصیش بهترین ها





طبقه بندی: عشق و عاشقی،  شعر، 
ارسال به
جمعه 27 اسفند 1389 توسط | نظرات ()
عاشقی جرم قشنگی ست

اثری زیبا از مجموعه اشعار " عاشقی جرم قشنگی است " اثر بهروز یاسمی که بخاطر این شعر معروف شده است.


ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم 
چند وقت است که هر شب به تو می اندیشم

به تو آری ، به تو یعنی به همان منظر دور


به همان سبز صمیمی ، به همبن باغ بلور


به همان سایه ، همان وهم ، همان تصویری


که سراغش ز غزلهای خودم می گیری


به همان زل زدن از فاصله دور به هم


یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم


به تبسم ، به تکلم ، به دلارایی تو


به خموشی ، به تماشا ، به شکیبایی تو


به نفس های تو در سایه سنگین سکوت


به سخنهای تو با لهجه شیرین سکوت


شبحی چند شب است آفت جانم شده است


اول اسم کسی ورد زبانم شده است


در من انگار کسی در پی انکار من است


یک نفر مثل خودم ، عاشق دیدار من است


یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگی اش


می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش


آه ای خواب گران سنگ سبکبار شده


بر سر روح من افتاده و آوار شده


در من انگار کسی در پی انکار من است


یک نفر مثل خودم ، تشنه دیدار من است


یک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزیش


می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش


رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است


اول اسم کسی ورد زبانم شده است


آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست


راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟


اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست


پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست؟


حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش


عاشقی جرم قشنگی ست به انکار مکوش


آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود


آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود


اینک از پشت دل آینه پیدا شده است


و تماشاگه این خیل تماشا شده است


آن الفبای دبستانی دلخواه تویی


عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی


بهروز یاسمی






طبقه بندی: عشق و عاشقی،  شعر، 
برچسب ها: بهروز یاسمی،
دنبالک ها: لینک به این مطلب، ارسال به
یکشنبه 22 اسفند 1389 توسط | نظرات ()
متن زیبای یکی از دوستانم

این شعر زیبارو یکی از خوانندگان وبلاگ بنام نساء برام کامنت گذاشته بود.من معمولا" کامنت های زیبا رو برا اینکه همه بتونن بخوننش تو وبلاگم پست میکنم.اینم یکی از اوناست...     این شعر از شاعر بزرگ و معاصر ترکیه "ناظم حکمت" است.

 

تورا دوست دارم چون نان ونمک

چون لبان گر گرفته از تب

که نیمشبان در التهاب قطره ای آب

بر شیر آبی بچسبد

تورا دوست دارم

چون لحظه شوق ، شبهه ، انتظار و نگرانی

در گشودن بسته بزرگی

که نمی دانی در آن چیست

تورا دوست دارم

چون سفر نخستین با هوابیما

بر فراز اقیانوس

چون غوغای درونم

لرزش دل ودستم

در آستانه دیداری در استانبول .... تورا دوست دارم چون گفتن : " شکر خدا زنده ام "

شعر از "ناظم حکمت"

اینم دو تا ترجمه دیگه از اشعار ناظم حکمت :

از یک سیب نیمی ما

        نیمی دیگر دنیای بزرگ ما

               از یک سیب نیمی ما

                      نیمی دیگر مردم ما

                              از یک سیب نیمی تو

                                     نیمی من

                                             هر دوی ما...

Bir elmanın yarısı biz

   Yarısı bu koskoca dünya.

      Bir elmanın yarısı biz

         Yarısı insanlarımız.

            Bir elmanın yarısı sen

                   Yarısı ben

                           İkimiz...

 

دوباره دوباره ی باران

 

      باران مانند گنجشک ها

            به تکه های نان

                   که پاشیده ام بر ایوان تُک می زند

                            تُک تُک تُک

                                   باران مانند گنجشک ها

                                                                  ژوئن ١٩٥٨ پراگ

 

YİNE YAĞMUR ÜSTÜNE

  Serçe kuşları gibi yağmur

     Çinko dama serptiğim

        Ekmek kırıntılarını

           Yiyor telâşlı telâş, tıkır tıkır,

              Serçe kuşları gibi yağmur.





طبقه بندی: عشق و عاشقی،  متن های دو زبانه،  شعر، 
برچسب ها: ناظم حکمت، شاعر ترکیه،
دنبالک ها: لینک به این مطلب، ارسال به
شنبه 21 اسفند 1389 توسط | نظرات ()
آفتاب میشود ... فروغ فرخزاد

 

آفتاب می شود

نگاه کُن که غم درون دیده ام

چگونه قطره قطره آب می شود

چگونه سایۀ سیاه سرکشم

اسیر دست آفتاب می شود

نگاه کُن

تمام هستی ام خراب می شود

شراره ای مرا به کام می کشد

مرا به اوج می بَرد

مرا به دام می کِشد

نگاه کُن

تمام آسمانِ من

پُر از شهاب می شود

تو آمدی ز دورها و دورها

ز سرزمین عطرها و نورها

نشانده ای مرا کنون به زورقی

ز عاج ها، ز ابرها، بلورها

مرا ببر امید دل نواز من

ببر به شهر شعرها و شورها

به راه پُر ستاره می کشانی ام

فراتر از ستاره می نشانی ام

نگاه کُن

من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگان تب شدم

چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل

ستاره چین برکه های شب شدم

چه دور بود پیش از این زمین ما

به این کبود غرفه های آسمان

کنون به گوش من دوباره می رسد

صدای تو

صدای بال برفی فرشتگان

نگاه کُن که من کجا رسیده ام

به کهکشان، به بیکران، به جاودان

کنون که آمدیم تا به اوج ها

مرا بشوی با شراب موج ها

مرا بپیچ در حریر بوسه ات

مرا بخواه در شبان دیر پا

مرا دگر رها مکُن

مرا از این ستاره ها جدا مکُن

نگاه کُن که موم شب به راه ما

چگونه قطره قطره آب می شود

صراحی سیاه دیدگان من

به لای لای گرم تو

لبالب از شراب خواب می شود

به روی گاهواره های شعر من

نگاه کُن

تو می دمی و آفتاب می شود

فروغ فرخ زاد

از مجموعۀ «تولدی دیگر»

 





طبقه بندی: شعر، 
برچسب ها: فروغ فرخزاد، شعر آفتاب میشود،
دنبالک ها: لینک به این مطلب، ارسال به
پنجشنبه 19 اسفند 1389 توسط | نظرات ()
یه شعر مانند قدیمی

 

حرفهایت را شنیدم...نا امید بودی از همه کسِِِِ،از همه چیز...حتی از من...مرگ بر فاصله ها که

 ما را از هم جدا کرد.

میدانم،فاصله بین ما زیاد بود.اما حالا که بازگشتم باز از من گریزانی.بر سر عشق ما چه آمد...

من معبود تو بودم و تو معبود من...حالا تو معبود من هستی و من دشمنی بیش نیستم...تمام

حرفهایت را شنیدم،نا گفتنی ها را گفتی،روبه روی من ایستادی،با نفرتت مرا از خود راندی...

تو تقدیر را،تو سرنوشت را زیر سوال بردی...

بارانی شد چشمانم وقتی به من گفتی که عشق من ارزش صبر کردن را نداشت...چه اشکه
ا

 که برای تو نریختم...چه روزها که برای تو نکشیدم...فقط صبر کردم و صبر...منتظر دیداری

 دیگر...دیداری که حالا دیداری بود که فقط من عاشق بودم...

در وجود خود گم شده ام،خروشانم مثل خود دریا،کابوس این دیدار مرا تا آخر هستی با خود می برد...

کاش حرف های مرا گوش می دادی،کاش فرصتی به من می دادی،ولی مجال صحبت را به من

 ندادی،فقط گفتی برو...رفتم و هنوز هم در راهم...در راهی که نمی دانم آخر به کجا ختم می

 شود...

باور کنم؟...نمی دانم...گنگ شده ام...لال شده ام...در خودم نیستم...فقط کلمه نفرت انگیز برو

 در درونم زمزمه می شود...

بروم تا کجا؟...بروم به کدام ویرانه...تو مرا نابود کردی...تو مرا پوچ کردی...تو عشق مرا در دلم

کشتی و من هنوز هم در راهم...

این دو تا شعر زیبا که تو این پست گذاشتم مربوط به دوست جدیدم علی هست که حتی فامیلشم نمیدونم ولی یک دنیا قریحه داره . اونقد زیبا و لطیف شعر میگه که منو به وجد میاره بهش میگم شکلات چون مثل شکلات آدم میخواد گازش بگیره.امیدوارم هر لحظه بزرگتر و جدیدتر بشه...

اینم یه شعر اجتماعی انتقادی از شاعر جدیدم...

چقدر برف بارید...چقدر سرد بود...

تمام این جماعت مرده پسند مخشان یخ زده بود و به فکر فرار بودند به سمت خانه...

همه به دنبال جایی گرم...همه به فکر انگشتان خود...همه انگار عوض شده بودند...

چیزی شبیه خودش نبود...حتی انسانها و گلوله های برف...

کسی چه می داند...شاید در این سرما کسی در گوشه ای در حال جان کندن است...

یکی دست نیاز پرت می کند به روی کسی...یکی سوار بر ماشین پر از لکه در حال پرسه زدن در زیر نور ماه...

همه چیز دنیا شده عجیب...

چرا این همه فقر؟...چرا این همه درد؟...چرا این همه سرد؟...چرا این همه برف؟...

خدایا تو که می دانی در یک روز خیلی معمولی کسی جا برای خوابیدن ندارد...پس چرا این همه برف؟...چرا این همه سرما؟...

تو به فکر خواب آن مرد تنهای آواره بوده ای؟...بی خیال که ما مرد را تنها فرض کردیم...

گیرم بچه کنارش هی هوای ساندویچ سوخته کند...تو به فکر غرور آن مرد هم نبوده ای...

چقدر سخت شده زندگی...چقدر بی گناهانه گناهکار می شویم...

در این سرمای طولانی به فکر خودم نیستم من...دستانم یخ زده است...با اینکه دستانم را دستکش پوشانده...

وای به حال مرد تنهای روزگار با بچه ای گرسنه در خیابان...

 





طبقه بندی: عشق و عاشقی،  شعر، 
برچسب ها: شاعر جدید، شعر اجتماعی،
دنبالک ها: لینک به این مطلب، ارسال به
جمعه 13 اسفند 1389 توسط | نظرات ()
تنهایی یک شاعر

برای تنهایی ات
گریستم
نه بخاطر بوسه
نه بخاطر جسم عریانت
به خاطر خودت
به خاطر زنانگی پاکت
نه بخاطر تنهایی من
نه بخاطر فراموشی
بخاطر به تو اندیشیدن
در لحظات زندگی
به خاطر پاکی کلامت
در اعلام عشق
نه بخاطر جبران خطای دیروز
نه بخاطر قضاوت فردا
بخاطر امروزت
به خاطر هر روزت
نه بخاطر آن شب ها در کنار تو
نه به خاطر امشب
در غیاب تو
بخاطر عشق نهانت
که دنیاییست
بخاطر تنهایی ات
در عین ازدحام
نه بخاطر فریب تو
نه بخاطر ترهم
به خاطر خاطرات دیروز
به خاطر رویاهای فردا
به خاطر تکیه گاهی امن برای تو
بخاطر مامنی آسوده
به خاطر عشق
و تو...
گریستن...




طبقه بندی: شعر، 
دنبالک ها: لینک به این مطلب، ارسال به
پنجشنبه 12 اسفند 1389 توسط | نظرات ()
اگر اراده ات چنین باشد

اگر اراده ات چنین باشد

که دیگر سخن نگویم

و صدایم خاموش باشد

چنان که پیشترها بود

دیگر سخن نخواهم گفت

و اطاعت خواهم کرد

تا گاهی که دیگری به نیابتم لب بگشاید

اگر اراده ات چنین باشد

اگر اراده ات چنین باشد

اگر صدایی راستین باشد

از این تپه در هم شکسته

برایت خواهم خواند

از فراز این تپه در هم شکسته

ستایش خواهی شد

اگر اراده ات چنین باشد

که بگذاری تا من بخوانم

از فراز این تپه در هم شکسته

اگر اراده ات چنین باشد

اگر حق انتخابی باشد

بگذار تا رودها پر آب شوند

بگذار تا تپه ها به هم بپیوندند

بگذار تا رحمتت لبریز شود

بر تمام دلهای سوزان در جهنم

اگر اراده ات چنین باشد

تا ما را مرهم نهی

و ما را نزدیک آوری

و به هم برسانی

تمام فرزندانت اینجا هستند

در کهنه ها پاره های نورشان

لباس قتل بر تنشان

و تمام کن این شب را

اگر اراده ات چنین باشد

اگر اراده ات چنین باشد

 

لئونارد کوهن

ترجمه: بابک عمواوغلی






طبقه بندی: عشق و عاشقی،  شعر، 
برچسب ها: لئونارد کوهن، بابک عمواوغلی،
دنبالک ها: لینک به این مطلب، ارسال به
شنبه 23 بهمن 1389 توسط | نظرات ()
(تعداد کل صفحات:19)      1   2   3   4   5   6   7   ...  


کلامی نو
سطر وصفحه ای دیگر
کتابی تازه گشوده میشود
تولدی رقم میخورد
و انسان چشم میگشاید به روی جهانی که در انتظار اوست

پست الکترونیک
تماس با سیاوش
RSS
ATOM
اخبار آزاد (3)
روانشناسی (33)
خاطرات (12)
برداشت های آزاد (86)
عشق و عاشقی (59)
متن های دو زبانه (28)
شعر (50)
کافی نت دنیز (6)
علیرضا معینیان
وبلاگ کافی نت دنیز
سایت رسمی تیم تراختور سازی تبریز
سیاوش-سبک مرده(اشعار و افکار سیاوش)
کلوب بهترین سایت دوستیابی در ایران
مرجع داونلود(داونلود ها)
مرجع داونلود(سافت گذر )
مرجع داونلود (میهن داونلود)
وطن داونلود
همه پیوندها
شهریور 1393
مرداد 1393
اردیبهشت 1393
آبان 1392
شهریور 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
اسفند 1391
دی 1391
مهر 1391
شهریور 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اسفند 1390
آبان 1390
مهر 1390
مرداد 1390
تیر 1390
سایه ها و یأس ها
ذکرآمدن چند مهمان از قرن ششم هجری
"من عاشق نمی شوم"
بانوی عشق
اختراع دوباره کوله‌ پشتی
صدایی از جهان پرراز ژاپن
هورا تازه‌کار! تو موفق می‌شی
بنجامین یا باکسر؟ مسئله این است…
عبور از جاده هولناک شکست
زندگی رنگی یعنی...
لیست آخرین مطالب
دستگاه هشدار دهنده خواب راننده(برای اولین بار در ایران)
گردنبند love
آموزش زبان انگلیسی
فروشگاه اینترنتی میهن استور
من نوشتم کسی نخواند
ادکلن مردانه bleu chane
آموزش مسائل زناشویی(آشنای محبوب)
شارژر خورشیدی موبایل
مودم سیار بسیار کوچک برای اتصال به اینترنت در همه جا
وب سایت متفاوت
همه پیوندهای روزانه
ارسال پیوند روزانه
شعر انگلیسی دوست داشتن موفقیت کافی نت انگلیسی مردان شاعر متن دوزبانه شعر آتش بدون درد خدا نادر ابراهیمی پدر زندگی زنان سخنان نغز عشق لامکان مادر سخن عشق
نظر شما در مورد کیفیت این وبلاگ





بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :