تبلیغات
دل نوشتـــــــــــــــه ها
دل نوشتـــــــــــــــه ها

کلامی نو
سطر وصفحه ای دیگر
کتابی تازه گشوده میشود
تولدی رقم میخورد
و انسان چشم میگشاید به روی جهانی که در انتظار اوست


چندیست بر خود می گریم

چندیست بر خود می گریم

 

 آنگونه که یادمان داده اند می نگریم قضاوت می کنیم. حتی نفس می کشیم

گاه چنان بر خودهامان مغروریم که کس نتواند جلودارمان

و گاه کسانی راه می یابند به جویباری از جاری و گاه پی می برند به جاه طلبی هاشان

ای رفیق تو را همچو کسی بر روی طنابی می بینم درست در میان . طرفت آموخته هایت .و طرف دیگرت ذات

گاه رو به ذاتت. چنان بی کران همچو ابر بشری و گاه چنان بی رحم و بی اعتماد همچو دیگران

گاه می گریم از آگاهی از ناتوانیم. از نا خالصیم. از زندانهایی که اسیرشان گشته ام. از آموخته هایم

گاه در آرام هایم راه می یابم به دنیایی که بی نام است . پشیمانی فرایم می گیرد از بی خودی هایم که دیگر حتی مرگ چاره نیست ...

ای رفیق ببخش بر من موهبتی را که به تو بخشیده است

ببخش کوتاهی هایم. را ببخش که من فقط می دانستم چگونه دیدن  . چگونه برای خود جاه طلبیدن.    چگونه بی خود دوست داشتن .   چگونه مثلا عاشق بودن   .  چگونه منفی وار هوس ورزیدن   .   چگونه عمر را در پی سرپناهی برای زندانی گشتنمان صرف کردن.

 آخر کجاست طوفان ها تا در هم بکوبد چنین هرج و مرج را

آخر کجاست کسی  چیزی  کلیدی تا تسکینم دهد

می گریم از اینکه چرا احساس می کنم که من از جنسی دیگرم

چندیست لب به سخن گفتن نمی توانم گشود چندیست آروزاهایم را یکی یکی بر باد سپرده ام تا حسرتشان نیز از من دور شوند. چندیست خود را ول می کنم تا جوابی .  بی جوابی .   چندیست تنها می نگرو عکس کودکیم را

چه آرام می بخشی ای رفیق که حتی یادت برکت است

A--A 1389.6.2





طبقه بندی: برداشت های آزاد، 
دنبالک ها: لینک به این مطلب، ارسال به
سه شنبه 2 شهریور 1389 توسط Pesarak BiGman | نظرات ()
اتفاق


نشسته بودم و ذهنم رم کرده همواره می کشاند مرا به هر طرف

صوتی آمد و ذهنم انفجار تلقی اش کرد

بی اختیار دویدم به سویش و آگاه بودم به دویدنم

دو اتومبیل شاخ به شاخ و صدای زنی در حال جیغ

مردمانی گرداگرد و من خودم را رساندم

زن جوان را خارج کرده بودند صورتش خون بود و چشمانش همانند دیدگان کودکی تازه متولد

شده

زن مسن داد زنان سرپا بود  و خون از چشمانش جاری

مرد جوان را به سختی از لابه لای درهای از زوار در رفته خارج کردند دندانهایش قفل. دویدم تا

قاشق بیاورم که دیدم باز شده اند خون از دهانش جاری می لرزید . ول بود بر زمین . او نیز

چشمانش همچو چشمان ضرب دیده ی کودک

به زن جوان گفتم آرام باش. نفس بکش. چنان نفسی کشید گویی مدت ها بود نفس کشیدن

را فراموش کرده بود. و چشمان من. پر اشک شد و گفتم نگران نباش که همسرت نیز نفس

میکشد.

صورت مرد را پاک کردم و انگشتانم را از میان موهایش رد کردم همچو کودک وامانده ی بی سپر

زل زد در چشمانم که اشک از چشمانم چکید گفتم آرام نفس بکش که همسرت نیزنفس

می کشد

برای بعضی تکان و برای بعضی اتفاق است 

آمدم به تنهاییم گریستم و گریستم . پشیمان نیز گشتم

ای خدا من یک احمقم .  یا نفس هایم را بگیر یا یاریم کن تا رها شوم از ازدحام درونم.

 A--A 1389.6.1





طبقه بندی: خاطرات، 
برچسب ها: تصادف،
دنبالک ها: لینک به این مطلب، ارسال به
سه شنبه 2 شهریور 1389 توسط Pesarak BiGman | نظرات ()
The Real Love


The Real Love
عشق حقیقی

 


My Wife Navaz Called
همسرم نواز با صدای بلند گفت


How Long Will You Be With That Newspaper?
تا کی می خوای سرتو توی اون روزنامه فرو کنی؟


Will U Come Here And Make UR Darling Daughter Eat Her Food?
میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟


Husband Tossed The Paper Away And Rushed To The Scene
شوهر روزنامه رو به کناری انداخت و بسوی آنها رفت


My Only Daughter Ava, Looked Frightened
تنها دخترم آوا، بنظر وحشت زده می آمد


Tears Were Welling Up In Her Eyes
اشک در چشمهایش پر شده بود


In Front Of Her Was A Bowl Filled To its Brim With Curd Rice
ظرفی پر از شیربرنج در مقابلش قرار داشت


Ava is A Nice Child, Very Intelligent For Her Age
آوا دختری زیبا، و برای سن خود بسیار باهوش بود


I Cleared My Throat And Picked Up The Bowl
گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم


Ava, Darling, Why ِDon't Take A Few Mouthful Of This Curd Rice?
آوا، عزیزم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟


Just For Dads Sake, Dear
فقط بخاطر بابا عزیزم


Ava Softened A Bit And Wiped Her Tears With The Back Of Her Hands
آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت


Ok, Dad. I Will Eat - Not Just A Few Mouthfuls,But The Whole Lot Of This
باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم


But, U should... Ava Hesitated
ولی شما باید... آوا مکث کرد 


Dad, if I Eat This Entire Curd Rice, Will U Give Me Whatever I Ask For?
بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟


Promise. I Covered The Pink Soft Hand Extended By My Daughter With Mine, And Clinched The Deal
دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم


Now I Became A Bit Anxious
ناگهان مضطرب شدم


Ava, Darling, U Shouldn't Insist On Getting A Computer Or Any Such Expensive Items
گفتم، آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی 


Dad Does Not Have That kind of Money Right now. OK?
بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟ 


No, Dad. I Do Not Want Anything Expensive
نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام


Slowly And Painfully,She Finished Eating The Whole Quantity
و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد


I Was Silently Angry With My Wife And My Mother For Forcing My Child To Eat Something That She Detested
در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن عصبانی بودم


After The Ordeal Was Through, Ava Came To Me With Her Eyes Wide With Expectation
وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد، انتظار در چشمانش موج میزد


All Our Attention Was On Her
همه ما به او توجه کرده بودیم


Dad, I Want To Have My Head Shaved Off, This Sunday!
آوا گفت، بابا، من می خوام سرمو تیغ بندازم، همین یکشنبه


Was Her Demand
تقاضای او همین بود


Atrocious! Shouted My Wife, A Girl Child Having Her Head Shaved Off?
همسرم جیغ زد و گفت، وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟


Impossible! Never in Our Family
غیرممکنه! نه در خانواده ما


My Mother Rasped She Has Been Watching Too Much Of Television. Our Culture is Getting Totally Spoiled With These TV Programs!
و مادرم با صدای گوشخراشش گفت، فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه


Ava, Darling, Why Don't U Ask For Something Else?
گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟


We Will Be Sad Seeing U With A Clean-Shaven Head
ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم


Please, Ava, Why Don't U Try To Understand Our Feelings?
خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟


I Tried To Plead With Her
سعی کردم از او خواهش کنم


Dad, U Saw How Difficult It Was For Me To Eat That Curd Rice
آوا گفت، بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود


Ava Was in Tears
آوا اشک می ریخت


And U Promised To Grant Me Whatever I Ask For
و شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی


Now,U Are Going Back On UR Words
حالا می خوای بزنی زیر قولت


It Was Time For Me To Call The Shots
حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم


Our Promise Must Be Kept
گفتم، مرده و قولش


Are U Out Of UR Mind? Chorused My Mother And Wife
مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟


No. If We Go Back On Our Promises She Will Never Learn To Honour Her Own
نه. اگر به قولی که می دیم عمل نکنیم اون هیچوقت یاد نمی گیره به حرف خودش احترام بذاره


Ava, UR wish Will B Fulfilled
آوا، آرزوی تو برآورده میشه


With Her Head Clean-Shaven, Ava Had A Round-Face, And Her Eyes Looked Big And Beautiful
آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود 


On Monday Morning, I Dropped Her At Her School
صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم


It Was A Sight To Watch My Hairless Ava Walking Towards Her Classroom
دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود


She Turned Around And Waved.
آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد


I Waved Back With A Smile
من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم


Just Then, A Boy Alighted From A Car, And Shouted
در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت


Ava, Please Wait For Me
آوا، صبر کن تا من بیام

What Struck Me Was The Hairless Head Of That Boy
چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود


May Be, That Is The in-Stuff, I Thought
با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه


Sir, UR Daughter Ava is Great indeed!
Without introducing Herself, A Lady Got Out Of The Car
خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت
دختر شما، آوا، واقعا فوق العاده ست


And Continued, That Boy Who is Walking Along With Ur Daughter is My Son Bomi.
و در ادامه گفت، پسری که داره با دختر شما میره پسر منه

 






طبقه بندی: متن های دو زبانه، 
برچسب ها: متن دوزبانه، انگلیسی، عشق، سرطان،
دنبالک ها: لینک به این مطلب، ارسال به
دوشنبه 18 مرداد 1389 توسط | نظرات ()
جملات زیبا

به دنبال کسی باش که تو را به خاطر زیبایی های وجودت زیبا خطاب کند نه به خاطر جذابیتهای ظاهریت


Who calls you back when you hang up on him

**کسی که دوباره با تو تماس بگیرد حتی وقتی تلفنهایش را قطع می کنی**


Who will stay awake just to watch you sleep

**کسی که بیدار خواهد ماند تا سیمای تو را در هنگام خواب نظاره کند**



Wait for the guy who kisses your forehead

**در انتظار کسی باش که مایل باشد پیشانی تو را ببوسد[حمایتگر تو باشد]**


Who wants to show you off to world when you are in your sweats

**کسی که مایل باشد  حتی  در زمانی که درساده ترین لباس  هستی تورا به دنیا نشان دهد**


Who holds your hand in front of his friends

**کسی که دست تو را در مقابل دوستانش در دست بگیرد**


Wait for the one who is constantly reminding you how much he cares about you and how lucky he is to have you

**در انتظار کسی باش که بی وقفه به یاد توبیاورد که تا چه اندازه برایش مهم هستی و نگران توست و چه قدر خوشبخت است که تو را در کنارش دارد**


Wait for the one who turns to his friends and says that's her

**در انتظار کسی باش که زمانی که تو را می بیند به دوستانش  بگوید اون خودشه[همان کسی  که می خواستم]**


  If you open this you have to repost it ,so that you 'll be showered with only love for the rest of your life

**اگر تو این پیام را باز کنی باید حتما آن را برای چند نفر بفرستی تا باران عشق ومحبت در تمام  طول زندگیت بر تو ببارد**


In the midnight true love will knock on your heart and some thing good will happen to you at approximately 1.42 pm tomorrow.
it could happen anywhere so get ready for the biggest shock of your life.

**در نیمه شب عشق واقعی در خانه قلبت را خواهد زد و اتفاق خوبی در حدود ساعت 1.42 بعد از ظهر برای تو خواهد افتاد.این اتفاق ممکن است هر جایی به وقوع بپیوندد پس برای بزرگترین شوک زندگیت آماده باش.**


Please don't break this chain, let love shower on  to us for all the time .

**خواهش می کنم این زنجیره ارتباطی را قطع نکن . بگذارباران عشق ومحبت در تمام طول زندگی بر ما ببارد.**







طبقه بندی: روانشناسی،  عشق و عاشقی،  متن های دو زبانه، 
برچسب ها: عشق، زندگی،
دنبالک ها: لینک به این مطلب، ارسال به
پنجشنبه 17 تیر 1389 توسط | نظرات ()
مادر


فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم." و این اوّلین دروغی بود که به من گفت.

زمان گذشت و قدری بزرگتر شدم. مادرم کارهای منزل را تمام می‎کرد و بعد برای صید ماهی به نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود می‏رفت.  مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نموّ خوبی داشته باشم. یک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهی صید کند.  به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهی را جلوی من گذاشت.. شروع به خوردن ماهی کردم و اوّلی را تدریجاً خوردم.

 مادرم ذرّات گوشتی را که به استخوان و تیغ ماهی چسبیده بود جدا می‎کرد و می‎خورد؛ دلم شاد بود که او هم مشغول خوردن است.  ماهی دوم را جلوی او گذاشتم تا میل کند.  امّا آن را فوراً به من برگرداند و گفت:

"بخور فرزندم؛ این ماهی را هم بخور؛ مگر نمی‎دانی که من ماهی دوست ندارم؟"  و این دروغ دومی بود که مادرم به من گفت.

قدری بزرگتر شدم و ناچار باید به مدرسه می‎رفتم و آه در بساط نداشتیم که وسایل درس و مدرسه بخریم. مادرم به بازار رفت و با لباس‎فروشی به توافق رسید که قدری لباس بگیرد و به در منازل مراجعه کرده به خانم‎ها بفروشد و در ازاء آن مبلغی دستمزد بگیرد. 

 شبی از شب‎های زمستان، باران می‏بارید. مادرم دیر کرده بود و من در منزل منتظرش بودم. از منزل خارج شدم و در خیابان‎های مجاور به جستجو پرداختم و دیدم اجناس را روی دست دارد و به در منازل مراجعه می‎کند. ندا در دادم که، "مادر بیا به منزل برگردیم؛ دیروقت است و هوا سرد. بقیه کارها را بگذار برای فردا صبح."  لبخندی زد و گفت:

 "پسرم، خسته نیستم." و این دفعه سومی بود که مادرم به من دروغ گفت.


 به روز آخر سال رسیدیم و مدرسه به اتمام می‎رسید.  اصرار کردم که مادرم با من بیاید. من وارد مدرسه شدم و او بیرون، زیر آفتاب سوزان، منتظرم ایستاد.  موقعی که زنگ خورد و امتحان به پایان رسید، از مدرسه خارج شدم.. 

 مرا در آغوش گرفت و بشارت توفیق از سوی خداوند تعالی داد.  در دستش لیوانی شربت دیدم که خریده بود من موقع خروج بنوشم.  از بس تشنه بودم لاجرعه سر کشیدم تا سیراب شدم. مادرم مرا در بغل گرفته بود و "نوش جان، گوارای وجود" می‏گفت.  نگاهم به صورتش افتاد دیدم سخت عرق کرده؛ فوراً لیوان شربت را به سویش گرفتم و گفتم، "مادر بنوش." گفت:

 "پسرم، تو بنوش، من تشنه نیستم." و این چهارمین دروغی بود که مادرم به من گفت.


بعد از درگذشت پدرم، تأمین معاش به عهده مادرم بود؛ بیوه‎زنی که تمامی مسئولیت منزل بر شانهء او قرار گرفت. می‏بایستی تمامی نیازها را برآورده کند. زندگی سخت دشوار شد و ما اکثراً گرسنه بودیم. عموی من مرد خوبی بود و منزلش نزدیک منزل ما. غذای بخور و نمیری برایمان می‏فرستاد. وقتی مشاهده کرد که وضعیت ما روز به روز بدتر می‏شود، به مادرم نصیحت کرد که با مردی ازدواج کند که بتواند به ما رسیدگی نماید، چه که مادرم هنوز جوان بود. امّا مادرم زیر بار ازدواج نرفت و گفت:

 "من نیازی به محبّت کسی ندارم..." و این پنجمین دروغ او بود.


درس من تمام شد و از مدرسه فارغ‎التّحصیل شدم. بر این باور بودم که حالا وقت آن است که مادرم استراحت کند و مسئولیت منزل و تأمین معاش را به من واگذار نماید. سلامتش هم به خطر افتاده بود و دیگر نمی‏توانست به در منازل مراجعه کند. پس صبح زود سبزی‎های مختلف می‏خرید و فرشی در خیابان می‏انداخت و می‏فروخت. وقتی به او گفتم که این کار را ترک کند که دیگر وظیفهء من بداند که تأمین معاش کنم. قبول نکرد و گفت:

"پسرم مالت را از بهر خویش نگه دار؛ من به اندازهء کافی درآمد دارم." و این ششمین دروغی بود که به من گفت.


درسم را تمام کردم و وکیل شدم. ارتقاء رتبه یافتم. یک شرکت آلمانی مرا به خدمت گرفت. وضعیتم بهتر شد و به معاونت رئیس رسیدم. احساس کردم خوشبختی به من روی کرده است. در رؤیاهایم آغازی جدید را می‏دیدم و زندگی بدیعی که سراسر خوشبختی بود. به سفرها می‏رفتم.  با مادرم تماس گرفتم و دعوتش کردم که بیاید و با من زندگی کند. امّا او که نمی‏خواست مرا در تنگنا قرار دهد گفت:

"فرزندم، من به خوش‏گذرانی و زندگی راحت عادت ندارم."

و این هفتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.

مادرم پیر شد و به سالخوردگی رسید.  به بیماری سرطان ملعون دچار شد و لازم بود کسی از او مراقبت کند و در کنارش باشد. امّا چطور می‏توانستم نزد او بروم که بین من و مادر عزیزم شهری فاصله بود.  همه چیز را رها کردم و به دیدارش شتافتم.  دیدم بر بستر بیماری افتاده است. وقتی رقّت حالم را دید، تبسّمی بر لب آورد. درون دل و جگرم آتشی بود که همهء اعضاء درون را می‏سوزاند. سخت لاغر و ضعیف شده بود. این آن مادری نبود که من می‎‏شناختم. اشک از چشمم روان شد. امّا مادرم در مقام دلداری من بر آمد و گفت:

 "گریه نکن، پسرم. من اصلاً دردی احساس نمی‎کنم." و این آخرین دروغی بود که مادرم به من گفت.
وقتی این سخن را بر زبان راند، دیدگانش را بر هم نهاد و دیگر هرگز برنگشود. جسمش از درد و رنج این جهان رهایی یافت.

این سخن را با جمیع کسانی می‎گویم که در زندگی‎اش از نعمت وجود مادر برخوردارند. این نعمت را قدر بدانید قبل از آن که از فقدانش محزون گردید.

این سخن را با کسانی می‎گویم که از نعمت وجود مادر محرومند. همیشه به یاد داشته باشید که چقدر به خاطر شما رنج و درد تحمّل کرده است و از خداوند متعال برای او طلب رحمت و بخشش نمایید.

مادر دوستت دارم.

خدایا او را غریق بحر رحمت خود فرما همانطور که مرا از کودکی تحت پرورش خود قرار داد.

ترجمه:جلیل كیان مهر

 






طبقه بندی: روانشناسی،  برداشت های آزاد، 
برچسب ها: مادر،
دنبالک ها: لینک به این مطلب، ارسال به
پنجشنبه 10 تیر 1389 توسط | نظرات ()
تولد انسان



کلامی نو
سطر وصفحه ای دیگر
کتابی تازه گشوده میشود
تولدی رقم میخورد
و انسان چشم میگشاید  به روی  جهانی که در انتظار اوست
تا اورا در سرنوشت خویشتن سهیم کند
در روزگار شادی واندوه
درکامیابی ورویش
در شکوه و شگفتی
و در تلخکامی و غم
هستی آهنگهای بسیار دارد
پرده های بیشمار
آواهایی که باید شنید
و نواهایی که شناخت
باید به ضرباهنگ آن پی برد
و به رمزهای جاودانه اش دل سپرد
نشانه ها چشم به راهند
تا انسان فراخوانده شود
تا به دور دست نظر دوزد
و خود را آماده کند
با همه وجود
مهیا و مجهز
برای رفتن و
برای گام نهادن در راه و بیراه
برای گریختن از بیمها دلشوره ها و ترسها تردیدها
برای فرو رفتن
و فرا رفتن
عبور از مرزها
و گذر از بی نهایت
به اقلیم پر رنگ رویاها
به سرزمین مکاشفات
به دیار دریافتها
به سوی فهمی عمیقتر
و هدایت جهان
به سوی هر آنچه میخواهیم
کوشش بسیار برای دانستن یک راز
کلیدی برای دست یافتن به همه چیز
هر کس مرکز جهان خویشتن است
نقطه توامان آغازها و پایانها
او ارزشهای خود را بنا مینهد
وهویت خویش  را شکل میدهد
آیا ما پدید اورندگان شرایطیم ؟
یا خود پدید ای برآمده از آن؟
مرزهای اختیار ما کجاست؟
و دستهایمان در کدامین وادی از نیرو عاری میشود
در دنیای روابط تاریک
در جهان چراغهای خاموش
در وادی متروک انسانهای تنها با مناسباتی مخدوش
چه کسی میخواهد در فردگرایی خود فرو رویم؟
ودر دنیای ذهنیات شناور بمانیم ؟
و جهان درون را به معیاری تردید ناپذیر بدل سازیم؟





طبقه بندی: برداشت های آزاد،  روانشناسی، 
برچسب ها: راز، انسان، تولد،
ارسال به
یکشنبه 30 خرداد 1389 توسط | نظرات ()
سهم من از تمام تو


سهم من از تمام تو

شده یک لیوان پر از مداد رنگی

و هزار تا کاغذ سفید آماده خط خطی...

شعر هایم را که رنگی می نویسم

احساس می کنم

جان گرفته اند و دارند روی فرش بدو بدو مسابقه می دهند

و هر کدام جیغ تر است می شود برنده!

بعد از اینهمه چهارشنبه

حالا تو یکباره لیوانم را سرنگون کردی

و نوک تمام مداد رنگی هایم شکست!

کاغذهایم سیاه شده...

کلمات زیر آوار آخرین پس لرزه پیچ خوردند و له شدند...

 





طبقه بندی: برداشت های آزاد، 
برچسب ها: هزیان،
دنبالک ها: لینک به این مطلب، ارسال به
یکشنبه 30 خرداد 1389 توسط | نظرات ()
نغمه های وحشیانه

حوصله ندارم اما همه ی قصه رو میگم/ همه ی قصه رو حتی اونجایی كه دوست ندارم/ بزار صحبت كنیم این بار / جای اینكه بنویسیم /راجب دو جین سوال و یه سه نقطه یبد خیم.../میدونم كه دیگه مردم/مرگ من موقتی نیست/ این جواز دفن و كفنه/ یه صدای لعنتی نیست/ تویه این بهبه ی شك /وسط این همه بحران/ خودمو گوشه ی اسفالت جا گذاشتم تو اتوبان../ ژست بی خوابی و منگی واسه من نگیر دوباره /كسی كه جلوت نشسته عصبی و لت و پاره/ من دیگه اصلا نمیخوام تیغو رو رگم بسرم/ پایتخت دود و گوگرد ! قهرمان قصه هایم...

اگه عاشقت نبودم پا نمیداد این ترانه/ بی خیال بدبیاری... زنده باد این عاشقانه...

خط موشك و تو دستت نسل من خط كشی میكرد/ واسه انفجار قلبت شعر من خودكشی می كرد/ جعبه جعبه استخون و غم پرچمای بی باد/ كودكی نسل ما رو به قرنطینه فرستاد/ من با زندگی و شعرم یا با تو شوخی نداشتم/ واسه تو شوخی بودیم ما /خیلی تلخه سرنوشتم/ حالا هی غلط بگیر از دیكته های نانوشتم/ یا كه اوراق بها دار بده جای سرنوشتم...!

اگه عاشقت نبودم پا نمیداد این ترانه/ بی خیال بدبیاری زنده باد این عاشقانه..

بین این همه صدتا اتوبان یه مسیر منحنی نیست/ كه كسی پشت سرم هی نده فرمان واسه ی ایست/ وقتی اژیرو كشیدن تویه گوش لت و پارم/ خودم عین بمب دستی شعرمم شد انفجارم! /یه نفر رو در و دیوار خونه خاطره می پاشه/ یه نفر كه می گه این بار بزار انگشتا رو رو ماشه/ خیلی ساده نرسیدیم سر صحنه واسه اجرا/ انگاری كه محض خنده گرگه زد به گله ی ما /منزوی شد تویه قلبت یاد كارون شب دجله / سر كوچه های بمب بست یاد حجله پشت حجله.../بچه های خاك و بارون یادته ریختن تو میدون؟؟!/ مادراشون پشت شیشه پدراشون ته دالون/ پس چرا با تو غریبه است نسل بی خاطره ی من؟/ یادمون نیست كه چه جوری واسه هم دیگه میمردن/ پاش بیفته باز دوباره روی مغربت می بارم/ باز تویه منطقه ی مین دست و پامو جا میذارم...

اگه عاشقت نبودم پا نمیداد این ترانه/ بی خیال بد بیاری زنده باد این عاشقانه...

اسم پایتخت رو با خون مینویسم واسه یاداشت/ تنها چیزی كه تو دنیا روی پاهام نگه داشت/ سر و ته كنم تویه جاده مقصدم تهش همین جاشت/ وسط برجای تهرون ازدحام شعر و رویاست../ میگذره این روزا از ما و ماهم از گلایه هامون/ عادی می شه این حوادث اگه سختن اگه اسون / تویه پاییزه مجاور وسطای ماه اذر/ شد قرارمون كه با هم بزنیم به سیم اخر/حوصله ندارم اما همه ی قصه رو میگم/ همه ی قصه رو حتی اونجایی كه دوست ندارم/ بزار صحبت كنیم این بار جای اینگه بنویسیم...

- عاشق این شعر بودم...وقتی امدم خونه بازم گوشش دادم تا سیر شم از صدای وحشیه رضا یزدانی....






طبقه بندی: برداشت های آزاد،  شعر، 
برچسب ها: رضا یزدانی شعر اعتراض،
دنبالک ها: لینک به این مطلب، ارسال به
سه شنبه 25 خرداد 1389 توسط | نظرات ()
راه های نرفته

شاید بگید آدم برای گذشته هاش دلتنگی میکنه نه برای روزی که هنوز نیومده . من کاملا موافقم اما منظور من فردایی نیست که نیومده  ,  من فردا و فرداهایی رو میگم که گذشته ... وتمام شده...

 روز هایی که کلی برنامه ریزی براشون انجام داده بودیم . و انتظار رسیدنشونو میکشیدیم.
و میخواستیم کارهای مفید کنیم  ...اخلاقمونو تغییر بدیم ... بهتر باشیم ...به جایی که میخواستیم برسیم  و خلاصه چیزی که میخواستیم بشیم... اینا همون حرفایی بود که برای روز نیومده (فردا) میزدیم .

اما وقتی که فردا میومد دوباره همه چیز مثل دیروز میشد و انگار که هیج تصمیمی نداشتیم  برای خودمون... و همین طور روزها و فرداهای دیگه...
و اینطور بود که بزرگ شدیم .

بعضی هامون تو گذشته موندیم و حسرت کارهای نکرده و راههای نرفته ای رو خوردیم که باید انجام میدادیم و میرفتیم ... و به جاش بیراهه رو انتخاب کردیم .
بعضی دیگه هم بعد از کیش و مات شدن ;  دوباره بازی درست تری رو با دقت و پیش بینی کردن شروع کردیم تا اشتباههای گذشته رو جبران کنیم ...
...و بعضی دیگه هم (به خیال خودمون) فکر کردیم دیگه هیچی فایده نداره...حتی جبران! اما یادمون رفت که " انسانی برنده ست که تو بازی زندگی بعد از شکستش دوباره بلند شه و شروع کنه! شروع..."
 
...و اینطور می شه که آدم برای گذشته(فردای تموم شدش) دلتنگی میکنه که ای کاش اون فرداها رو به خوبی تموم میکرد و زود تر به خواسته های خوب زندگیش میرسید و "دوباره  میگه هنوز هم دیر نیست! فردا های زیادی هست که هنوز نیومده ! "
 
...و به  خودمون میگیم : امروز فرداییست که دیروز منتظر آن بودی پس از دستش نده تا همانند قبل افسوس بخوری و آن را  بر باد رفته ببینی...هنوز فردایی هست که از دستت نرفته!
 
پس این حرفو رسمی تر و عادلانه تر برای خودمون و تو گوش دیگران زمزمه می کنیم :
 
 "راه فردا که در پیش داریم راه نرفته ی ماست آن را درست بپیماییم "






برچسب ها: خاطرات، آینده،
ارسال به
یکشنبه 2 خرداد 1389 توسط | نظرات ()
هفت قانون معنوی موفقیت


هفت قانون معنوی موفقیت



1- قانون"دارما" یا غایت حیات

هنگامی که استعداد بی همتای خود را به خدمت به دیگران می آمیزیم، وجد و استعلای جان خویش را تجربه می کنیم که هدف غایی همه هدفهاست. و راه آن: کشف ضمیر برتر، تهیه فهرست از استعدادهای بی همتای خود، و خدمت به دیگران است.


کاربرد قانون" دارما" یا غایت حیات


با خود عهد می بندم با دنبال کردن گامهای زیر، قانون دارما را به عمل خواهم آورد:

(1) امروز با مهر و محبت خدایی را که در ژرفای روحم نهفته است خواهم پروراند. به جان درونم که هم به جسم و هم به ذهنم روح می بخشد توجه خواهم کرد. خود را به روی سکون ژرف قلبم بیدار خواهم کرد. آگاهی بی زمان و هستی جاودانه میان وجود محدود به زمان را با خود همراه خواهم داشت.

(2) از استعدادهای یکتای خود فهرستی تهیه خواهم کرد. آنگاه همه آنچه را که دوست دارم انجام خواهم داد و به هنگام بیان و کاربرد استعدادهای بی همتایم در راه خدمت به بشریت،"گذشت زمان را از یاد خواهم برد و در زندگی خودم و دیگران فراوانی به وجود خواهم آورد."

(3) هر روز از خود خواهم پرسید:" چگونه می توانم خدمت کنم؟ چگونه می توانم کمک کنم؟ پاسخ به این سئوالها به من اجازه خواهد داد تا با عشق به همنوعانم خدمت کنم."

 

 2- قانون توانایی مطلق


منشاء هر آنچه آفریده می شودآگاهی مطلق و توانایی مطلق است که جویای تجلی از نا متجلی است. و راه آن مراقبه سرشار از سکوت، اتصال با طبیعت، و عدم داوری است.


کاربرد قانون توانایی مطلق


عهد می بندم که با دنبال کردن گامهای زیر، قانون توانایی مطلق را به عمل درآورم:

(1) با رعایت سکوت روزانه و بودنِ محض، با حیطه توانایی مطلق در تماس خواهیم بود. همچنین دست کم روزی دوبار به تنهایی، تقریبا به مدت نیم ساعت صبح و نیم ساعت غروب به مراقبه سکوت خواهم نشست.

(2) هر روز مدتی را در ارتباط با طبیعت و نظاره خاموش هوشمندی درون هر موجود زنده خواهم گذراند. خاموش به تماشای غروب آفتاب یا گوش دادن به صدای اقیانوس یا جویبار یا به بوییدن عطر گلی خواهن نشست- در وجد سکوتم و با ارتباط با طبیعت، از تپش حیات اعصار- حیطه توانایی مطلق و خلاقیت نامحدود- محظوظ خواهم شد.

(3) عدم داوری را تمرین خواهم کرد. روزم را با این جمله آغاز خواهم کرد که: "امروز درباره هیچ یکی از آن چیزها که پیش می آید داوری نخواهم کرد." و در سراسر روز به خاطر خود خواهم آورد که داوری نکنم.

 

3- قانون بخشایش


با اشتیاق به بخشیدن آنچه می جوییم، فراوانی کائنات را در زندگیمان به جریان می اندازیم. و راه آن این است:ببخشید. دریافت کنید. به جریان اندازید.


کاربرد قانون بخشایش


عهد می بندم که با دنبال کردن گامهای زیر،قانون بخشایش را به عمل درآورم:

(1) به هر جا که می روم و با هر کس که روبرو می شوم، هدیه یی به او می دهم. هدیه می تواند تحسین یا شاخه گلی یا دعایی باشد. امروز با هرکس که روبرو شوم، هدیه یی به او خواهم داد و به این طریق فرآیند به جریان انداختن شادمانی و ثروت و فراوانی را در زندگی خودم و دیگران آغاز خواهم کرد.

(2) امروز با سپاس همه هدایایی را که در زندگی به من پیشکش می کند دریافت خواهم کرد. هدایای طبیعت را دریافت خواهم کرد:نورآفتاب و آواز پرندگان و بارانهای بهاری یا نخستین بارش برف زمستان را. در برابر دریافت از دیگران نیز گشوده خواهم بود: خواه هدیه یی مادی و پول یا تحسین یا یک دعا.

(3) عهد می بندم که با دادوستد گرانقدرترین هدایای زندگی- موهبتهای توجه و محبت و تحسین و عشق- ثروت را در زندگیم در جریان نگاه دارم. هر بار که کسی را ببینم، خاموش برای او خوشبختی و شادی و خوشدلی آرزو خواهم کرد.

 

4- قانون "کارما" یا علت و معلول


وقتی اعمالی را بر می گزینیم که برای دیگران شادمانی و کامیابی می آورند، ثمره"کارما"ی ما شادمانی و کامیابی خواهد بود. و راه آن: نظاره انتخابها، ارزیابی عواقب، و گوش سپردن به گواهی دل است.


کاربرد قانون"کارما" یا علت و معلول


عهد می بندم که با دنبال کردن گامهای زیر، قانون کارمارا به عمل درآورم:

(1) امروز انتخاب هر لحظه ام را نظاره خواهم کرد. و صرفا با نظاره این انتخابها، آنها را به آگاهی هشیار خود خواهم آورد. می دانم بهترین راه آمادگی برای هر لحظه در آینده این است که اکنون کاملا آگاه باشم.

(2) هر گاه به انتخابی دست می زنم این دو سوال را از خود می پرسم:"عواقب این انتخاب چه خواهد بود؟" و " آیا این انتخاب برای خودم و کسانی که تحت تاثیر آن قرار می گیرند توفیق و شادمانی خواهد آورد؟"

(3) از ژرفای دلم هدایت خواهم طلبید تا با احساس آسودگی یا ناآسودگی برایم پیام بفرستد. اگر این انتخاب احساس آسودگی ایجاد کند، تسلیم آن خواهم شد. اگر این انتخاب احساس نا آسودگی ایجاد کند، مکث خواهم کرد و با بصیرت درونم عواقب عملم را خواهم نگریست. این هدایت این توانایی را به من خواهد بخشید تا به طور خود انگیخته برای خودم و همه اطرافیانم به انتخابهای درست دست بزنم.

 

5- قانون کمترین تلاش


در هر قصد و آرزو مکانیسم توفیق آن نهفته است. اگر قصد و آرزو به حیطه توانایی مطلق درافکنده شود، دارای قدرت نظام دهنده نامحدود است و راه آن این است. تهیه فهرست آرزوها، سپردن و تسلیم آنها به کائنات، و هشیاری از لحظه حال.


کاربرد قانون کمترین تلاش


عهد می بندم که با دنبال کردن گامهای زیر،قانون کمترین تلاش را به عمل در خواهم آورد.

(1) پذیرش را تمرین خواهم کرد. امروز افراد و اوضاع و شرایط و موقعیتها و رویدادها را همان گونه که پیش می آیند خواهم پذیرفت. خواهم دانست که این لحظه همان گونه است که باید باشد، زیرا کل کائنات همان گونه است که باید باشد. با عدم ستیز بر ضد این لحظه، بر ضد کل کائنات به ستیز بر نخواهم خاست. پذیرشم کامل و تمام عیار است. امور را همان گونه که در این لحظه هستند می پذیرم، نه آن گونه که آرزو می کردم باشند.

(2) با پذیرش امور به همان گونه که هستند، مسئولیت وضعیت خود و همه رویدادهایی را که به صورت مشکلات می بینم به عهده می گیرم. می دانم که مسئولیت یعنی ملامت نکردن هیچ کس یا هیچ چیز برای وضعیتی که دارم (از جمله خودم). این را نیز می دانم که هر مشکل مجالی است در جامه مبدل، و این هوشیاری در برابر مجالها به من اجازه می دهد تا این لحظه را به موهبتی عظیمتر متحول کنم.

(3) امروز آگاهیم در عدم تدافع استقرار خواهد یافت. نیاز به دفاع از نقطه نظرم را رها خواهم کرد. نیازی احساس نخواهم کرد تا دیگران را مجاب یا ترغیب کنم که نقطه نظرم را بپذیرند. در برابر همه نقطه نظرها گشوده خواهم ماند، و سرسختانه به هیچکدام از آنها نخواهم چسبید.

 

6- قانون قصد و آرزو


در هر قصد و آرزویی مکانیسم توفیق و تجلی آن نهفته است... قصد و آرزو در حیطه توانایی مطلق دارای قدرت نشام دهنده نامحدود است؛ و هنگامی که در خاک حاصلخیز توانایی مطلق قصدی را درافکنیم، این قدرت نشام دهنده نامحدود را برای خود به کار وا می داریم. و راه آن این است: تهیه فهرست آرزوها، عدم دلبستگی و تسلیم آرزوها به کائنات، حضور در لحظه حال.


کاربرد قانون قصد و آرزو


با خود عهد می بندم که با دنبال کردن گامهای زیر،قانون قصد و آرزو را به عمل درخواهم آورد:

(1) فهرستی از آرزوهایم تهیه خواهم کرد. این فهرست را به هر کجا که بروم خواهم برد. پیش از سکوت و مراقبه ام به این فهرست نگاه خوام کرد. پیش از خواب شبانه ام به فهرستم خواهم نگریست. صبح به محض بیدارشدن از خواب به آن نگاه خواهم کرد.

(2) فهرست آرزوهایم را رها خواهم کرد و به زهدان آفرینش خواهم سپرد. یقین دارم هنگامی که به نظر می رسد که امور به راه خود نمی روند، دلیلی دارد و مشیت کیهانی برایم طرحهایی بسیار عظیمتر از آنچه تصور می کردم در نظر دارد.

(3) به هنگام همه اعمالم به خاطر خود خواهم آورد تا هوشیاری از لحظه حال را تمرین کنم. اجازه نخواهم داد موانع، کیفیت توجهم در لحظه حال را از بین ببرند و متلاشی کنند. اکنون را همان گونه که هست خواهم پذیرفت، و از طریق ژرفترین و ارجمندترین قصدها و آرزوهایم آینده را متجلی خواهم ساخت.

 

7- قانون عدم دلبستگی


با اشتیاق خود به گام نهادن در ناشناخته که حیطه تمامی امکانات است، خودرا به ذهن خلاقی می سپاریم که چرخش کائنات را همنوا می سازد. و راه آن: عدم دلبستگی، حکمت عدم یقین، و امکانات نامحدود است.


کاربرد قانون عدم دلبستگی


با خود عهد می بندم با دنبال کردن گامهای زیر، قانون عدم دلبستگی را به عمل در خواهم آورد:

(1) عهد می بندم که امروز عدم دلبستگی را به کاربندم. به خودم و اطرافیانم این آزادی را خواهم داد که همان گونه که هستند باشند. عقیده ام را در هیچ موردی به دیگران تحمیل نخواهم کرد. راه حلها را بر مشکلات تحمیل نخواهم کرد، تا از این طریق مشکلات تازه ایجاد کنم. با عدم دلبستگی در همه امور مشارکت خواهم جست.

(2) امروز عدم یقین را به صورت بخشی بنیادی از زندگیم به کار خواهم گرفت. به دلیل اشتیاقم برای پذیرش عدم یقین، راه حلها خود به خود از دل مشکل- از دل آشفتگی و بی نظمی و اغتشاش – بر می خیزند و پدیدار می شوند. هر چه امور نامطمئن تر به نظر برسند، احساس امنیت بیشتری خواهم کرد زیرا عدم یقین، راه من به سوی آزادی است. از طریق حکمت عدم یقین، امنیت خود را خواهم یافت.

(3) به حیطه تمامی امکانات گام خواهم نهاد و هیجانی را انتظار خواهم کشید که وقتی در برابر بیکرانگی انتخابها گشوده بمانم می توانند رخ دهند. وقتی به حیطه تمامی امکانات گام بگذارم، شادی و ماجرا و افسون و رمز و راز زندگی را تجربه خواهم کرد. 


نوشته:  دیپاک چوپرا – خالق کتاب «هفت قانون معنوی موفقیت»

دیپاک چوپرا را بشناسیم


دیپاک چوپرا، رهبری است که در زمینه رابطه علمی ذهن و تن و توانایی انسان، آوازه جهانی دارد. نویسنده کتابهای پرفروشی چون "ذهن بی انتها، جسم پردوام" و "شفای کوانتومی" و " آفرینش فراوانی"، و تعدادی برنامه هایی ویدئویی است. کتابهای او به بیش از بیست و پنج زبان ترجمه شده اند و در سراسر آمریکا و هندوستان و اروپا و ژاپن و استرالیا، سخنرانی می کند. اخیرا در مرکز بهداشت سان دیه گو، واقع در کالیفرنیا، ریاست موسسه رابطه علمی ذهن و تن و توانایی انسان را به عهده گرفته است.

دکتر چوپرا پس از شرح هفت قانون معنوی موفقیت از همه جهانیان خواسته است که به منظور ایجاد یگانگی در آگاهی جمعی سیاره زمین، هر روز از هفته را به ترتیب زیر به یکی از این قوانین اختصاص دهند.

 شنبه: قانون "دارما" یا غایت حیات.

یک شنبه: قانون توانایی مطلق.

دوشنبه: قانون بخشایش.

سه شنبه: قانون"کارما" یا علت و معلول.

چهارشنبه: قانون کمترین تلاش .

پنج شنبه: قانون قصد و آرزو.

جمعه: قانون عدم دلبستگی.

می توانید برنامه بالا را بر روی مقوای کوچکی بنویسد و همواره با خود نگاه دارید و به آن عمل کنید.





طبقه بندی: روانشناسی، 
برچسب ها: قانون دارما، موفقیت، کارما،
دنبالک ها: لینک به این مطلب، ارسال به
چهارشنبه 15 اردیبهشت 1389 توسط | نظرات ()
(تعداد کل صفحات:19)      ...   3   4   5   6   7   8   9   ...  


کلامی نو
سطر وصفحه ای دیگر
کتابی تازه گشوده میشود
تولدی رقم میخورد
و انسان چشم میگشاید به روی جهانی که در انتظار اوست

پست الکترونیک
تماس با سیاوش
RSS
ATOM
اخبار آزاد (3)
روانشناسی (33)
خاطرات (12)
برداشت های آزاد (86)
عشق و عاشقی (59)
متن های دو زبانه (28)
شعر (50)
کافی نت دنیز (6)
علیرضا معینیان
وبلاگ کافی نت دنیز
سایت رسمی تیم تراختور سازی تبریز
سیاوش-سبک مرده(اشعار و افکار سیاوش)
کلوب بهترین سایت دوستیابی در ایران
مرجع داونلود(داونلود ها)
مرجع داونلود(سافت گذر )
مرجع داونلود (میهن داونلود)
وطن داونلود
همه پیوندها
شهریور 1393
مرداد 1393
اردیبهشت 1393
آبان 1392
شهریور 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
اسفند 1391
دی 1391
مهر 1391
شهریور 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اسفند 1390
آبان 1390
مهر 1390
مرداد 1390
تیر 1390
سایه ها و یأس ها
ذکرآمدن چند مهمان از قرن ششم هجری
"من عاشق نمی شوم"
بانوی عشق
اختراع دوباره کوله‌ پشتی
صدایی از جهان پرراز ژاپن
هورا تازه‌کار! تو موفق می‌شی
بنجامین یا باکسر؟ مسئله این است…
عبور از جاده هولناک شکست
زندگی رنگی یعنی...
لیست آخرین مطالب
دستگاه هشدار دهنده خواب راننده(برای اولین بار در ایران)
گردنبند love
آموزش زبان انگلیسی
فروشگاه اینترنتی میهن استور
من نوشتم کسی نخواند
ادکلن مردانه bleu chane
آموزش مسائل زناشویی(آشنای محبوب)
شارژر خورشیدی موبایل
مودم سیار بسیار کوچک برای اتصال به اینترنت در همه جا
وب سایت متفاوت
همه پیوندهای روزانه
ارسال پیوند روزانه
زنان مردان پدر انگلیسی آتش بدون درد شاعر موفقیت دوست داشتن مادر عشق لامکان سخنان نغز سخن عشق نادر ابراهیمی زندگی متن دوزبانه شعر کافی نت خدا شعر انگلیسی
نظر شما در مورد کیفیت این وبلاگ





بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :