تبلیغات
دل نوشتـــــــــــــــه ها - مطالب عشق و عاشقی
دل نوشتـــــــــــــــه ها

کلامی نو
سطر وصفحه ای دیگر
کتابی تازه گشوده میشود
تولدی رقم میخورد
و انسان چشم میگشاید به روی جهانی که در انتظار اوست


خیالی در سر ندارم

 مجموعه‌ نامه‌های‌ جبران‌ خلیل‌ جبران، نویسنده‌ی‌ برجسته‌ی‌ لبنانی‌ به‌ ماری‌ هسکل، که‌ توسط‌ پائولو کوئلیو گردآوری‌ و بازنویسی‌ شده‌ است.

پائولو کوئلیو با هدف کشف مردی که در پس کتاب مهم پیامبر نهفته است، این مجموعه مکاتبات خصوصی جبران خلیل جبران را گردآوری و بازنویسی کرده است. در این نامه ها، جبران جهانی از درد و شعف را به نمایش می گذارد که الهام بخش کتاب زیبایش پیامبر بود.

ادراک ما از زندگی تحت تاثیر معیارها و شرایط پیرامونی ماست. چالش بزرگ، یافتن خویشتن اصیلمان، از راه پرسیدن و جستجوی پاسخ است. آثار جبران به بسیاری از این جستجوگران خویشتن کمک کرده است.

 درباره رابطه جبران خلیل جبران و ماری هسکل

اندکی از استقرار خلیل در امریکا و بهبود وضع خانواده گذشته بود که با فِرِد هلند دِی، هنرمند رها از قراردادهای سنتی، آشنا شد و او جبران را به مسیری خلاقانه‌تر از پیش کشاند.
جبران خلیل جبران در سال 1898 به بیروت بازگشت تا به تقویت زبان عربی خود بپردازد. در این دوران ملی‌گرایی او تقویت شد و البته اندوه او نیز؛ چرا که خبر رسید برادر او دچار سل شده و خواهرش، سلطانه و مادرش نیز بیمار. جبران، لبنان را بلافاصله به مقصد امریکا ترک کرد، اما دیر رسید و سلطانه مرده بود. جبران سخت به خواهرانش دلبسته بود و این مرگ ضربه‌ی بدی بر او وارد آورد. اندکی بعد برادر و مادرش را نیز از دست داد. خبر این واقعه چنان جبران را تکان داد که باعث شد از هوش برود و کفی خون‌آلود از دهانش خارج شود.
بعدها به کمک دوستان خود نمایشگاه‌هایی را بر پا کرد و در یکی از این نمایشگاه‌ها بود که با ماری هسکل آشنا شد؛ زنی که بیش از هر کس دیگری بر سرنوشت او و بر انتشار و بهبود آثار او تأثیر گذاشت. ماری هسکل در آن زمان سی سال داشت و ده سال بزرگ‌تر از جبران بود و البته زنی تحصیل‌کرده و مصمم و مستقل و از اعضای جنبش آزادی زنان. جبران با ماری هسکل رابطه‌ای عاشقانه برقرار کرد و سخت دلبسته‌ی او شد. ماری جبران را تشویق کرد تا به انگلیسی بنویسد و در تصحیح نوشته‌های او بسیار کوشید. ماری حتا سعی کرد عربی بیاموزد تا با زبان و افکار جبران بیشتر آشنا شود.
در این بین چند اتفاق مهم رخ داد:.............

 

یک قطعه از گفتگو های ماری هسکل را به امانت نزد شما میگذارم . من چنین عشق و حسی را بدنبالش هستم نه اینکه نیست بل نمیتوانم پیدایش کنم.

 

تو هر که باشی

مرا دل شکسته و نومید نخواهی کرد.

من هیچ خیالی در سر ندارم

که بخواهم تو کسی باشی

که من می خواهم باشی،

یا رفتارت به دلخواه من باشد

من بر آن نیستم

که بخواهم آینده تو را پیش بینی کنم،

من فقط می خواهم تو را کشف کنم.

تو مرا دل شکسته و نو مید نخواهی کرد...

 

                                                                     از نامه ماری هسکل

                                                                        23 نوامبر  1912

                                                 کتاب دلواپس شادمانی تو هستم ترجمه مجید روشنفکر





طبقه بندی: برداشت های آزاد،  عشق و عاشقی، 
برچسب ها: نامه های ماری هاسکل، مجید روشنفکر، کتاب دلواپس شادمانی تو هستم، ماری هسکل، جبران‌ خلیل‌ جبران،
دنبالک ها: لینک به این مطلب، ارسال به
شنبه 21 آبان 1390 توسط | نظرات ()
مدرسه عشق

در مجالی كه برایم باقیست
باز همراه شما مدرسه ای می سازیم
كه در آن همواره اول صبح
به زبانی ساده
مهر تدریس كنند،
و بگویند خدا
خالق زیبایی
و سراینده عشق
آفریننده ماست.
مهربانیست كه ما را به نكویی
دانایی
زیبایی
و به خود می خواند

جنتی دارد نزدیك، زیبا و بزرگ
دوزخی دارد- به گمانم
كوچك و بعید
در پی سودا نیست
كه ببخشد ما را
و بفهماندمان،
ترس ما بیرون از دایره رحمت اوست

در مجالی كه برایم باقیست
باز همراه شما مدرسه ای می سازیم
كه خرد را با عشق
علم را با احساس
و ریاضی را با شعر
دین را با عرفان
همه را با تشویق تدریس كنند

لای انگشت كسی
قلمی نگذارند
و نخوانند كسی را حیوان
و نگویند كسی را كودن
و معلم هر روز
روح را حاضر و غایب بكند
و به جز ایمانش
هیچكس چیزی را حفظ نباید بكند

مغزها پرنشود چون انبار
قلب خالی نشود از احساس
درس هایی بدهند
كه به جای مغز، دلها را تسخیر كند.
از كتاب تاریخ
جنگ را بردارند
در كلاس انشاء
هر كسی حرف دلش را بزند
«
غیرممكن» را از خاطره ها محو كنند
تا، كسی بعد از این
باز همواره نگوید: «هرگز»
و به آسانی همرنگ جماعت نشود.

زنگ نقاشی تكرار شود
رنگ را در پائیز تعلیم دهند
قطره را در باران
موج را در ساحل
زندگی را در رفتن و برگشتن
از قله كوه
و عبادت را در خدمت خلق
كار را در كندو
و طبیعت را در جنگل و دشت.
مشق شب این باشد
كه شبی چندین بار
همه تكرار كنیم:
عدل
آزادی

قانون
شادی...
امتحانی بشود
كه بسنجد ما را
تا بفهمند چقدر
عاشق و آگه و آدم شده ایم
در مجالی كه برایم باقیست
باز همراه شما مدرسه ای می سازیم
كه در آن آخر وقت
به زبانی ساده
شعر تدریس كنند
و بگویند كه تا فردا صبح
خالق عشق نگهدار شما.

مجتبی کاشانی

 





طبقه بندی: عشق و عاشقی،  شعر، 
دنبالک ها: لینک به این مطلب، ارسال به
دوشنبه 17 مرداد 1390 توسط | نظرات ()
پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده !
 نوشته های سرکار خانم  عرفان نظر آهاری را فقط من نیستم که دوست دارم... خیلی ها دوست دارند...این متن استثنائی را براتون گذاشتم که هر صبح بخونید و با لذت از خونه خارج بشین
 
پشت سر هر آنچه که دوستش می داری ..پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است.
و تو برای اینکه معشوقت را از دست ندهی، بهتر است بالاتر را نگاه نکنی. زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند.
اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح، خدا چندان کاری به کارت ندارد. اجازه می دهد که عاشقی کنی، تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی.

اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی، خدا با تو سختگیرتر می شود. هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر، بیشتر باید از خدا بترسی. زیرا خدا از عشق های پاک وعمیق و ناب و زیبا نمی گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند.

پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است و هر گامی که تو در عشق برمی داری، خدا هم گامی در غیرت برمی دارد. تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر.

و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان، خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد و معشوقت را درهم می کوبد؛ معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد. خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او، چیزی فاصله بیندازد.

معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است.
ناامیدی از اینجا و آنجا، ناامیدی از این کس و آن کس. ناامیدی از این چیز و آن چیز.
تو ناامید می شوی و گمان می کنی که عشق بیهوده ترین کارهاست. و برآنی که شکست خورده ای و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای.
اما خوب که نگاه کنی می بینی حتی قطره ای از عشقت، حتی قطره ای هم هدر نرفته است.
 
 خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته و به حساب خود گذاشته است.
خدا به تو می گوید: مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟ تو برای من بود که این همه راه آمده ای و برای من بود که این همه رنج برده ای و برای من بود که این همه عشق ورزیده ای. پس به پاس این، قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم. و این ثروتی است که هیچ کس ندارد تا به تو ارزانی اش کند.....
.
.
عرفان نظرآهاری





طبقه بندی: برداشت های آزاد،  عشق و عاشقی، 
برچسب ها: عرفان نظر آهاری،
ارسال به
پنجشنبه 19 خرداد 1390 توسط | نظرات ()
پیچک

نور زردچوبه ای رنگ خورشید با هزاران ترس و دلهره خود را به بام خانه ها و دیوارهای در غم

نشسته میکشاند، با ترس خود را بر پنجره های یخ بسته می مالد وعرق شرم بر گونه هایشان

روان میسازد.

چشمهایم را به روی هم می فشارم که مبادا این افسونگر مجنون مرا از خود بیرون کند و لاک

تنهاییم ترک برداردنهاو مرا یافته است و خود را با عشوه از کنار پرده نرم نرمک به صورتم

نزدیک میکند و زمزمه وار در گوشم نجوا، که پاشو روز دیگری شروع شد و تو باید در این بودنها و

نخواستن ها قدم بزنی.

لباس پوشیده و برای فرار از خود به جنگل آرام بخش می روممی روم تا با طبیعت بی آزار درد

دل کرده، و گاه با خشونت و گاه با قطرات اشک خود را سبک کنمهوای خنک و پاک بر وجود

کرخت شده ام پنجه می کشد و صدای باز شدن رگها از هم را در درونم حس می کنمنسیم

چون مادری مهربان دستی لطیف بر صورتم می کشد و موهایم را به هم می ریزد تا از خود بی

خود شوم خورشید هم که از لا به لای شاخ ههای جوانه زده بر صورتم می تابد تا چشمانم را

جمع کرده و اطراف را بهتر بنگرم.دور و برم گلهای ریز سفید و صورتی و آبی خودنمایی می کنند،

خورشید آرام انگشتش را به زیر چانه هایشان می کشد تا آنها با ناز صورت خود را

بالابگیرندعجب احساس عاشقانه ای در این جنگل موج می زند، زیبا و روشن.

گویا با خود بلند بلند صحبت م یکنم، چند نفری از کنارم می گذرند و سرهایشان را به چپ و

راست تکان می دهند، من هم دلم برایشان م یسوزدآنها نمی دانند پاییزی هستم در بهار که

با پُررویی قدم برمی دارمپسری با سگش از کنارم م یگذردپسردر حال ورزش است، اما سگ

چند لحظه ای بر جا می ماند و با چشمانی پر از تعجب نگاهم می کند.

خنده ای بر صورتم نقش می بندد؛ سگ حال مرا بهتر می داند!

راه م یروم و حرف می زنم، حرف م یزنم و راه م یرومبه درختانی سر به فلک کشیده نگاه

م یاندازم و به پیچ کهایی که مجنون وار به دورشان پیچیده شده اند و آنها استوار در مقابلشان

ایستاد ه اند!

می دانم طپش قلب درخت را حس می کنندبه خاطر همین این گونه به دورش پیچیده

اندجلوی یکی از درختها می ایستمدیگر توان ندارم، باید بیرون بیاورم از سینه این تک های

که در گلو جمع شده و به گوش هایم فشار می آوردفریاد می زنم ای خدا، ای طبیعت،

چه می شد که مرا چون پیچکی با این دنیا آشنا می کردی؟

....خزان در وجودم چنگ انداخت، بدنم لخت و شانه هایم افتاده شدند، زانوانم توان نگهداریم را

نداشتند و بر زمین ریختم، چون پیچکی بدون تکیه گاه .

 





طبقه بندی: برداشت های آزاد،  عشق و عاشقی،  شعر، 
برچسب ها: پیچک، نیلوفر،
دنبالک ها: لینک به این مطلب، ارسال به
چهارشنبه 17 فروردین 1390 توسط | نظرات ()
من هنوزم حواسم به توست

شعری از شاعر و دوست عزیزم علی ذریعه

برای داشتن تو به چیزی بیشتر از معجزه نیاز دارم...

تو نایاب و گمی،من پیدا و صبور

می خواهم با تو باشم،اما هر بار که می خواهم،تو از من دورتر می شوی...

چیزی بگو،حرفی بزن،همیشه من خاموش بودم،تو حرف می زدی،

اینک که قصد رفتن داری،سکوت تمام وجودت را فرا گرفته...

و من در درون مانند یک فریادم،فریادی که شبیه التماس است...یک التماس عاشقانه...!

عاشقانه هایم را تقدیم تو کردم تا بدانی چقدر بیشتر از خودم به تو علاقه دارم.

کاش فقط علاقه داشتم...!

رویاهایم رنگ خزان گرفته،زردِ زرد...تو هم که دیگر خودِ زمستانی،سردِ سردی با من.

چه می شود کرد،ما که از تمام فصل ها فقط سردی زمستان و طوفان پاییز را حس کردیم.

یادت هست؟!

گفته بودی من یک رویاپرداز تمام عیارم!

راست می گفتی...

وای بر من که دیر باورت کردم...

من تمام روز را در فکر تو شب کردم...هی بافتم و بافتم این خیالات بچه گانه را.

من اسیر دلم گشتم...به حرف دل گوش سپردم و از چاله به چاه راه یافتم...

می روی...یعنی خواهی رفت،به همین سادگی.

من ماندم یا می مانم با خاطره هایی که هر شب سراغم را و سراغت را می گیرند.

دیگر بین ما فاصله ها غوغا خواهند کرد...

من اینجا،تو آنجا...

من هنوزم حواسم به توست،تو در فکر کدام بهاری...؟!


علی ذریعه

نقل از وبلاگه شخصیش بهترین ها





طبقه بندی: عشق و عاشقی،  شعر، 
ارسال به
جمعه 27 اسفند 1389 توسط | نظرات ()
عاشقی جرم قشنگی ست

اثری زیبا از مجموعه اشعار " عاشقی جرم قشنگی است " اثر بهروز یاسمی که بخاطر این شعر معروف شده است.


ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم 
چند وقت است که هر شب به تو می اندیشم

به تو آری ، به تو یعنی به همان منظر دور


به همان سبز صمیمی ، به همبن باغ بلور


به همان سایه ، همان وهم ، همان تصویری


که سراغش ز غزلهای خودم می گیری


به همان زل زدن از فاصله دور به هم


یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم


به تبسم ، به تکلم ، به دلارایی تو


به خموشی ، به تماشا ، به شکیبایی تو


به نفس های تو در سایه سنگین سکوت


به سخنهای تو با لهجه شیرین سکوت


شبحی چند شب است آفت جانم شده است


اول اسم کسی ورد زبانم شده است


در من انگار کسی در پی انکار من است


یک نفر مثل خودم ، عاشق دیدار من است


یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگی اش


می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش


آه ای خواب گران سنگ سبکبار شده


بر سر روح من افتاده و آوار شده


در من انگار کسی در پی انکار من است


یک نفر مثل خودم ، تشنه دیدار من است


یک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزیش


می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش


رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است


اول اسم کسی ورد زبانم شده است


آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست


راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟


اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست


پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست؟


حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش


عاشقی جرم قشنگی ست به انکار مکوش


آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود


آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود


اینک از پشت دل آینه پیدا شده است


و تماشاگه این خیل تماشا شده است


آن الفبای دبستانی دلخواه تویی


عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی


بهروز یاسمی






طبقه بندی: عشق و عاشقی،  شعر، 
برچسب ها: بهروز یاسمی،
دنبالک ها: لینک به این مطلب، ارسال به
یکشنبه 22 اسفند 1389 توسط | نظرات ()
متن زیبای یکی از دوستانم

این شعر زیبارو یکی از خوانندگان وبلاگ بنام نساء برام کامنت گذاشته بود.من معمولا" کامنت های زیبا رو برا اینکه همه بتونن بخوننش تو وبلاگم پست میکنم.اینم یکی از اوناست...     این شعر از شاعر بزرگ و معاصر ترکیه "ناظم حکمت" است.

 

تورا دوست دارم چون نان ونمک

چون لبان گر گرفته از تب

که نیمشبان در التهاب قطره ای آب

بر شیر آبی بچسبد

تورا دوست دارم

چون لحظه شوق ، شبهه ، انتظار و نگرانی

در گشودن بسته بزرگی

که نمی دانی در آن چیست

تورا دوست دارم

چون سفر نخستین با هوابیما

بر فراز اقیانوس

چون غوغای درونم

لرزش دل ودستم

در آستانه دیداری در استانبول .... تورا دوست دارم چون گفتن : " شکر خدا زنده ام "

شعر از "ناظم حکمت"

اینم دو تا ترجمه دیگه از اشعار ناظم حکمت :

از یک سیب نیمی ما

        نیمی دیگر دنیای بزرگ ما

               از یک سیب نیمی ما

                      نیمی دیگر مردم ما

                              از یک سیب نیمی تو

                                     نیمی من

                                             هر دوی ما...

Bir elmanın yarısı biz

   Yarısı bu koskoca dünya.

      Bir elmanın yarısı biz

         Yarısı insanlarımız.

            Bir elmanın yarısı sen

                   Yarısı ben

                           İkimiz...

 

دوباره دوباره ی باران

 

      باران مانند گنجشک ها

            به تکه های نان

                   که پاشیده ام بر ایوان تُک می زند

                            تُک تُک تُک

                                   باران مانند گنجشک ها

                                                                  ژوئن ١٩٥٨ پراگ

 

YİNE YAĞMUR ÜSTÜNE

  Serçe kuşları gibi yağmur

     Çinko dama serptiğim

        Ekmek kırıntılarını

           Yiyor telâşlı telâş, tıkır tıkır,

              Serçe kuşları gibi yağmur.





طبقه بندی: عشق و عاشقی،  متن های دو زبانه،  شعر، 
برچسب ها: ناظم حکمت، شاعر ترکیه،
دنبالک ها: لینک به این مطلب، ارسال به
شنبه 21 اسفند 1389 توسط | نظرات ()
یه شعر مانند قدیمی

 

حرفهایت را شنیدم...نا امید بودی از همه کسِِِِ،از همه چیز...حتی از من...مرگ بر فاصله ها که

 ما را از هم جدا کرد.

میدانم،فاصله بین ما زیاد بود.اما حالا که بازگشتم باز از من گریزانی.بر سر عشق ما چه آمد...

من معبود تو بودم و تو معبود من...حالا تو معبود من هستی و من دشمنی بیش نیستم...تمام

حرفهایت را شنیدم،نا گفتنی ها را گفتی،روبه روی من ایستادی،با نفرتت مرا از خود راندی...

تو تقدیر را،تو سرنوشت را زیر سوال بردی...

بارانی شد چشمانم وقتی به من گفتی که عشق من ارزش صبر کردن را نداشت...چه اشکه
ا

 که برای تو نریختم...چه روزها که برای تو نکشیدم...فقط صبر کردم و صبر...منتظر دیداری

 دیگر...دیداری که حالا دیداری بود که فقط من عاشق بودم...

در وجود خود گم شده ام،خروشانم مثل خود دریا،کابوس این دیدار مرا تا آخر هستی با خود می برد...

کاش حرف های مرا گوش می دادی،کاش فرصتی به من می دادی،ولی مجال صحبت را به من

 ندادی،فقط گفتی برو...رفتم و هنوز هم در راهم...در راهی که نمی دانم آخر به کجا ختم می

 شود...

باور کنم؟...نمی دانم...گنگ شده ام...لال شده ام...در خودم نیستم...فقط کلمه نفرت انگیز برو

 در درونم زمزمه می شود...

بروم تا کجا؟...بروم به کدام ویرانه...تو مرا نابود کردی...تو مرا پوچ کردی...تو عشق مرا در دلم

کشتی و من هنوز هم در راهم...

این دو تا شعر زیبا که تو این پست گذاشتم مربوط به دوست جدیدم علی هست که حتی فامیلشم نمیدونم ولی یک دنیا قریحه داره . اونقد زیبا و لطیف شعر میگه که منو به وجد میاره بهش میگم شکلات چون مثل شکلات آدم میخواد گازش بگیره.امیدوارم هر لحظه بزرگتر و جدیدتر بشه...

اینم یه شعر اجتماعی انتقادی از شاعر جدیدم...

چقدر برف بارید...چقدر سرد بود...

تمام این جماعت مرده پسند مخشان یخ زده بود و به فکر فرار بودند به سمت خانه...

همه به دنبال جایی گرم...همه به فکر انگشتان خود...همه انگار عوض شده بودند...

چیزی شبیه خودش نبود...حتی انسانها و گلوله های برف...

کسی چه می داند...شاید در این سرما کسی در گوشه ای در حال جان کندن است...

یکی دست نیاز پرت می کند به روی کسی...یکی سوار بر ماشین پر از لکه در حال پرسه زدن در زیر نور ماه...

همه چیز دنیا شده عجیب...

چرا این همه فقر؟...چرا این همه درد؟...چرا این همه سرد؟...چرا این همه برف؟...

خدایا تو که می دانی در یک روز خیلی معمولی کسی جا برای خوابیدن ندارد...پس چرا این همه برف؟...چرا این همه سرما؟...

تو به فکر خواب آن مرد تنهای آواره بوده ای؟...بی خیال که ما مرد را تنها فرض کردیم...

گیرم بچه کنارش هی هوای ساندویچ سوخته کند...تو به فکر غرور آن مرد هم نبوده ای...

چقدر سخت شده زندگی...چقدر بی گناهانه گناهکار می شویم...

در این سرمای طولانی به فکر خودم نیستم من...دستانم یخ زده است...با اینکه دستانم را دستکش پوشانده...

وای به حال مرد تنهای روزگار با بچه ای گرسنه در خیابان...

 





طبقه بندی: عشق و عاشقی،  شعر، 
برچسب ها: شاعر جدید، شعر اجتماعی،
دنبالک ها: لینک به این مطلب، ارسال به
شنبه 14 اسفند 1389 توسط | نظرات ()
اگر اراده ات چنین باشد

اگر اراده ات چنین باشد

که دیگر سخن نگویم

و صدایم خاموش باشد

چنان که پیشترها بود

دیگر سخن نخواهم گفت

و اطاعت خواهم کرد

تا گاهی که دیگری به نیابتم لب بگشاید

اگر اراده ات چنین باشد

اگر اراده ات چنین باشد

اگر صدایی راستین باشد

از این تپه در هم شکسته

برایت خواهم خواند

از فراز این تپه در هم شکسته

ستایش خواهی شد

اگر اراده ات چنین باشد

که بگذاری تا من بخوانم

از فراز این تپه در هم شکسته

اگر اراده ات چنین باشد

اگر حق انتخابی باشد

بگذار تا رودها پر آب شوند

بگذار تا تپه ها به هم بپیوندند

بگذار تا رحمتت لبریز شود

بر تمام دلهای سوزان در جهنم

اگر اراده ات چنین باشد

تا ما را مرهم نهی

و ما را نزدیک آوری

و به هم برسانی

تمام فرزندانت اینجا هستند

در کهنه ها پاره های نورشان

لباس قتل بر تنشان

و تمام کن این شب را

اگر اراده ات چنین باشد

اگر اراده ات چنین باشد

 

لئونارد کوهن

ترجمه: بابک عمواوغلی






طبقه بندی: عشق و عاشقی،  شعر، 
برچسب ها: لئونارد کوهن، بابک عمواوغلی،
دنبالک ها: لینک به این مطلب، ارسال به
شنبه 23 بهمن 1389 توسط | نظرات ()
شب سرنوشت

شاید لحن صدایم کمی سردتر شده باشد


      شاید کلامم گاهی رنگ پریده


               وحتی نگاهم شاید کمی تیره تر شده باشد


به گمانم شعر هایم نیز دلگیر تر شده باشد


اما خوب میدانم که بی شک ،
 

دنیای خیالی من با تو ودر کنار تو
                                            دوست داشتنی تر بود.....

 






طبقه بندی: عشق و عاشقی،  برداشت های آزاد، 
دنبالک ها: لینک به این مطلب، ارسال به
سه شنبه 5 بهمن 1389 توسط | نظرات ()
(تعداد کل صفحات:6)      1   2   3   4   5   6  


کلامی نو
سطر وصفحه ای دیگر
کتابی تازه گشوده میشود
تولدی رقم میخورد
و انسان چشم میگشاید به روی جهانی که در انتظار اوست

پست الکترونیک
تماس با سیاوش
RSS
ATOM
اخبار آزاد (3)
روانشناسی (33)
خاطرات (12)
برداشت های آزاد (86)
عشق و عاشقی (59)
متن های دو زبانه (28)
شعر (50)
کافی نت دنیز (6)
علیرضا معینیان
وبلاگ کافی نت دنیز
سایت رسمی تیم تراختور سازی تبریز
سیاوش-سبک مرده(اشعار و افکار سیاوش)
کلوب بهترین سایت دوستیابی در ایران
مرجع داونلود(داونلود ها)
مرجع داونلود(سافت گذر )
مرجع داونلود (میهن داونلود)
وطن داونلود
همه پیوندها
شهریور 1393
مرداد 1393
اردیبهشت 1393
آبان 1392
شهریور 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
اسفند 1391
دی 1391
مهر 1391
شهریور 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اسفند 1390
آبان 1390
مهر 1390
مرداد 1390
تیر 1390
سایه ها و یأس ها
ذکرآمدن چند مهمان از قرن ششم هجری
"من عاشق نمی شوم"
بانوی عشق
اختراع دوباره کوله‌ پشتی
صدایی از جهان پرراز ژاپن
هورا تازه‌کار! تو موفق می‌شی
بنجامین یا باکسر؟ مسئله این است…
عبور از جاده هولناک شکست
زندگی رنگی یعنی...
لیست آخرین مطالب
دستگاه هشدار دهنده خواب راننده(برای اولین بار در ایران)
گردنبند love
آموزش زبان انگلیسی
فروشگاه اینترنتی میهن استور
من نوشتم کسی نخواند
ادکلن مردانه bleu chane
آموزش مسائل زناشویی(آشنای محبوب)
شارژر خورشیدی موبایل
مودم سیار بسیار کوچک برای اتصال به اینترنت در همه جا
وب سایت متفاوت
همه پیوندهای روزانه
ارسال پیوند روزانه
شعر متن دوزبانه پدر آتش بدون درد زندگی مردان انگلیسی سخنان نغز نادر ابراهیمی عشق شاعر شعر انگلیسی لامکان سخن عشق مادر دوست داشتن موفقیت کافی نت خدا زنان
نظر شما در مورد کیفیت این وبلاگ





بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :