تبلیغات
دل نوشتـــــــــــــــه ها - مطالب شعر
دل نوشتـــــــــــــــه ها

کلامی نو
سطر وصفحه ای دیگر
کتابی تازه گشوده میشود
تولدی رقم میخورد
و انسان چشم میگشاید به روی جهانی که در انتظار اوست


شعری از مریم آریان

 

تنگ غروب از سنگ بابا نان درآورد

آن را برای بچـــه های لاغـــر آورد

مــــادر بــرای بار پنجـــم درد کرد و

رفت و دوباره باز هم یک دختر آورد

گفتند دختر نان خور است و با خودش گفت

ای کــــاش می شد یک شکـم نان آور آورد!

تنگ غروب از سنگ بابا نان در آورد

آن را برای بچــــه های لاغـــر آورد

تنگ غروب آمد پدر ؛با سنگ در زد

یک عده را مهمــان برای مادر آورد

مردی غریبه با زنانی چادری که

مهمان ما بودند را پشت در آورد

مرد غریبـــه چـــای خورد و مهربان شد

هی رفت و آمد؛ هدیه ای آخر سر آورد

من بچـــه بودم وقت بازی کردنــم بود

جای عروسک پس چرا انگشتر آورد؟

دست مرا محکم گرفت و با خودش برد

دیدم کــه بابا کــم ،نه از کـم کمتر آورد

تنگ غروب از سنگ بابا نان در آورد

آن را بــــرای بچـــه های دیگر آورد

مادر برای بار دیگــر درد کرد و

رفت و نیامد باز اما دختر آورد





طبقه بندی: شعر، 
برچسب ها: شاعر، مریم آریان،
ارسال به
پنجشنبه 27 مهر 1391 توسط | نظرات ()
خاطرات

 

 

بویِ   بهار نارنج


چایِ  قند پهلو


قلیان با طعم هلو


فالِ  حافظ تو کافه‌های شلوغ


رفتنِ  زیارت بدونِ  وضو


جمعه‌ها ، قرار‌های سرِ    کوه


سینما


تاریکی‌


رفتن مدرسه به دروغ


تختِ  نرد


کری کری


بردنِ  شرطِ  بستنی


کوچه‌های بن بست


دودِ   سیگار‌هایِ  دزدیِ  بهمن


یک تابستان


بویِ  دریا


دست در دست‌هایِ  تو


بوسه هم بوسه‌های تو


آخرین روز


هوسِ  کلوچه ی نادری


رویِ  شن‌ها نوشتن


کمی‌ زندگی‌


کمی زندگی ...


اسپند دود میکنم....


این خاطرات نباید چشم بخورند


نیکی‌ فیروزکوهی






طبقه بندی: شعر، 
دنبالک ها: لینک به این مطلب، ارسال به
سه شنبه 14 شهریور 1391 توسط | نظرات ()
نیکی‌ فیروزکوهی

سلام

نیکی فیروزکوهی زنی با اشعاری نو پر مضمون و اجتماعی انتقادی با بوی گوشه گیری.اولش فکر میکردم از شاعرانیه که عمرش تموم شدم و الان شعراش بیرون اومده ولی با کمی گشت و گذار تو وب دستگیرم شد این خانم نه تنها نمرده بلکه هم اکنون نه تنها شعر بلکه تو مضامین اجتماعی ... هم صاحب نظره و خلاصه زنده است...

تو نت نتونستم مشخصاتی ازش پیدا کنم حتی تصویر خودش یه جایی تو معرفی خودش گفته  (دنبالِ ریشه‌هایِ این غریب ... در هیچ کجایِ زندگی‌ نباش کودکی من حتی محله هم نداشت)

و یا

بیا زیرِ گنبد‌هایِ سبزِ سبز ، دل آسمان را نگاه داریم ، بی‌ آنکه بشکند
نطفه من یک حادثه بود ... تولدی اتفاقی‌ ... و بر حسب عادت زندگی‌ را ادامه دادم
مادرم بچه نمی‌‌خواست ... پدرم پسر می‌‌خواست ... و من شاعر شدم ... و کمی‌ دیوانه
امروز نوشتم ... زندگی‌ چیزی نیست جز سراب ... هر چند آبادانی هزار هزار
باز نوشتم ... غروب را فراموش کن ... دل به گرگ و میش سحر ببند
تناقض نیست ... اینها انعکاس روح شاعری است که با کمی‌ تاخیر به دنیا آمد

یه جورایی خودش میخواد پنهان بمونه البته میدونم ساکن اسلو است. شاعری جذاب کلی گرا و البته باهوش با اشعاری فوق العاده زیبا و پر احساس که واقعا نمیتوانم وصفش کنم.میدونم و مطمئنم از کسایی هست که خدا خیلی دوسش داره ...


بغض خواهی‌ کرد
اشک‌ها خواهی‌ ریخت
غصه‌ها خواهی‌ خورد
نفرینم خواهی‌ کرد
دوست ترم خواهی‌ داشت
یک شب فراموشم میکنی‌
فردایش به یادت خواهم آمد
عاشق تر خواهی‌ شد
امید خواهی‌ داشت
چشم به راه خواهی‌ بود
و یک روز
یک روزِ خیلی‌ بد
رفتنم را ، برایِ همیشه ، باور خواهی‌ کرد
ناامید خواهی شد
و من برایت چیزی خواهم شد
مثلِ یک خاطر ه ی دور
تلخ و شیرین ولی‌ دور ... خیلی‌ دور
و من در تمام این مدت
غصه‌ها خواهم خورد
اشک‌ها خواهم ریخت
خودم را نفرین خواهم کرد
تمام لحظه‌ها به یادت خواهم بود
و امید خواهم داشت به پایداریِ عشق
و رفتن را چیزی جز عاشق ماندن نخواهم دانست
نخواهی فهمید 
درکم نخواهی کرد
صحبت از عاشق بودن نیست ... صحبت از عاشق ماندن است

( گاهی‌ برایِ اثباتِ عشق باید رفت ... خودم از رفته گانم ...)

نیکی‌ فیروزکوهی





طبقه بندی: شعر، 
برچسب ها: نیکی فیروزکوهی،
دنبالک ها: لینک به این مطلب، ارسال به
یکشنبه 21 خرداد 1391 توسط | نظرات ()
دو تا شعر
سلام..

حیف چند تا از شعرای دوست عزیزم علی ذریعه را براتون اینجا نذارم...اوایل شعرش مفهوم داشت ولی بدبینانه بود الانم شعرش مفهوم داره ولی بدبینانه است....

بابا علی مثبت تر باش ... چند بار بگم...حیف این ذوق در حال ساختن نباشه


آمبولانس

چیزی پشت سرم آژیر می کشد

به آینه نگاه می کنم

کلمه ی لاتین آمبولانس مو به تنم سیخ می کند

به راست می پیچم،پیچ دو سو

به چپ می پیچم،پیچ چهار سو

به عقب که می پیچم پیچ در می رود

تنها گارد ریل اتوبان است که متوقفم می کند

آمبولانس بدون توجه به دنده های خرد من

به ابدیت می پیوندد!


باز نشسته


بازنشسته شدیم،اخبار اقتصادی تحریممان کرد

روی نیمکت پارک نشستیم

و تصمیم گرفتیم که دود از کنده ها بلند شود

ساخت و ساز کردیم

و پله های ترقی را به نوبت

تی کشیدیم

تصمیم گرفتیم اخبار ورزشی نگاه کنیم

این بار زیر وزنه نزده خم شدیم!

وبلاگ علی ذریعه




طبقه بندی: برداشت های آزاد،  شعر، 
برچسب ها: شعر نو،
دنبالک ها: لینک به این مطلب، وبلاگ علی ذریعه، ارسال به
جمعه 30 دی 1390 توسط | نظرات ()
کاریکلماتور

کاریکلماتور  ( معرفی پرویز شاپور )


پرویز شاپور- پدر کاریکلماتور- پنجم اسفند ماه سال 1302 ه.ش در قم – به قول خودش- و در تهران – به قول شناسنامه اش- متولد گردید. عمران صلاحی و پرویز شاپور و احمد شاملو در نشریه سیاه و سپید همکاری کردند.

واژه كاریكلماتور اولین بار توسط احمد شاملو بر روی نوشته های پرویز شاپور (همسر فروغ فرخزاد) نهاده شد.شاملو در مورد واژه کاریکلماتور گفته بود : « یه چیزی خودمون سر هم كردیم جا اُفتاده دیگه .» یك لغت من در آوردی که ازترکیب كاریكاتور و كلمات به‌دست آمده است .

پرویز خود نمیدانست جملاتش تبدیل به سبک هنری جدیدی شود.این نوع بدییعات و پارادوکس ها بیشتر در انسانهای دارای ذوق شوخ و طبیعت دایره وار نمود می یابد.شاپور در کاریکلماتورهایش با طبیعتی انسانی به سراغ همه چیز مخصوصا طبیعت می رود .

شاپورعاشق آب ،ماهی ،تنگ،آبشار،رودخانه،باران،اشک و دریاست .


مجموعه از کاریکلماتورهای او توسط دوستش عمران صلاحی در کتابی با عنوان ((پایین آمدن درخت از گربه)) گردآوری شده است.که گزیده های چند خواهم آورد...

 

- آبتنی ماهی یک عمر طول می کشد.

- آب در آبشار می دود ،در رودخانه قدم می زند و در مرداب استراحت می کند .

- آبشار پس از سقوط سر در پی رودخانه می گذارد .

- آدم برفی تگرگ اشک می ریزد .

- آدم برفی وقتی به خورشید نگاه می کند اشک در چشمانش حلقه می زند .

- ابر عقیم قطره اشکم را به فرزندی پذیرفت .

- فواره و قوه جاذبه از سر به سر گذاشتن هم سیرنمی شوند .

- وقتی تصویر گل محمدی در آب افتاد ماهی ها صلوات فرستادند .

- ماهی در مجلس ختم آب جان می سپارد .

- وقتی همزمان به باران و آفتاب می اندیشم غرق تماشای رنگین کمان ذهنم می شوم .

- دلم برای ماهی ها می سوزد که در ایام کودکی نمی توانند خاک بازی کنند .

در نوشته های شاپور سگ ها از گربه ها فرار می کنند و موشها به خودشان سس گوجه فرنگی می زنند تا زحمت گربه کمتر شود.


از معدود کاریکلماتوریست های زبده سهراب گل هاشم را میتوان نام برد.







طبقه بندی: شعر، 
برچسب ها: کاریکلماتور، پرویز شاپور، عمران صلاحی، سهراب گل هاشم،
دنبالک ها: لینک به این مطلب، ارسال به
سه شنبه 6 دی 1390 توسط | نظرات ()
نامه های مریم حیدرزاده (نامه ی دوم)

سرگذشت شب هجران تو گفتم با شمع

                                                        آنقدر سوخت که از کرده پشیمانم کرد.


آخرین باری که شنیدمت گفتی که درگیری هم با خودت و هم با دیگران . آن قدر زمستانی و سرشار از جذبه دلم را لرزاندی که فهمیدم حق پرسیدن دلیل را هم ندارم درست مثل همیشه این بار حتی اجازه از دور تماشاکردنت را هم ندادی و خیره در سکوت با عاشقانه های خودم بودم که چرا تو به چشم جرمبه آنها نگاه می کنی؟ فرقی نمیکند اول نامه سلام باشد یا خداحافظی . وقتی هیچ کدام برایت مهم نیست اما من مثل تو فکر نمی کنم .مهم این  که دلم برایت لک زده  است حتی برای نخواستن و شکستن و راندنت.

تا هوایی (به نظرم یعنی دیوانه وار) دوستت دارم در عاشقانه هایم می وزد طعم چشمان تو همان عسلی است که خوش طعم ترین حادثه های دنیا حسرت یک ثانیه تجربه کردنش را  می کشد.

زیبا دارم ملودیت را با گیتارو چهره ات را با آب رنگ تمرین می کنم می خواهم بنوازمت نقاشیت کنم شعر که به دلت ننشست نازینین مریم .بی خبر نباشی بعضی ها عجیب سرزنشم می کننــــد فکـــــر کنم کمی حسودیشان میشود که تو هرچند سنگ میزنی من عاشق تر میشوم. آنها هنوز نمی دانند که همه دیوانگان را نمیشود با سنگ راند.بعضی هایشان با سنگ دیوانگیشان چند برابر گل می شود و میشکفد و بزرگ می شود .بزرگ عین تو.عین علی عین اسمت.عین مسیح و عین رنگ سرخ.


زیبا بعضی ها خیال می کنند تو مثل همه ای بگذار اینگونه زندگی کنند من خیالم راحت تر  است .جزیره ناشناخته دوردست ترین رویاهای نرسیده ام .وقتی می دانی که دلی تا انتها در گرگ و میش وسوسه داشتنت عین بادبادکی گره خرده به درخت گیر است تو چرا درگیری؟ دخالت نیست جسارت است شاید هم تمام این بهانه های چکه چکه محض خاطر این است که من این لیاقت را ندارم....

حالا که این ها را مینویسم زمین کلی عروس شده است و اولین برف درشت امسال معاشرتش را با زمین و اهالیش شروع کرده است. دیر میشد اگر حالا نمینوشتم می دانم این روزها اصلا روز تو  نیست یعنی چشمانت این را فریاد می زند اما روز تو هم می شود عزیزم یقین کن من عادت  ندارم وقتی قیمت دلخوشی نجومی است بی جهت دل کسی را آن هم عزیزترینم را خوش  کنم.نامه های قبلی را از بس که ندادم پاره کردم واینها را از بس که دادم تو پاره خواهی کرد.


این را به خاطر پرسشی که هرگز برایت پیش نمی آمد گفتم  ..............................

پر حوصله ترین عاشقت - مریم

 

جزیره ناشناخته دوردست ترین رویاهای نرسیده ام .....(سطر چهار) :با خوندن این متن یاد مادری میافتم که اونقد فرزندش رو دوست داره که از حرص خواستن و دوست داشتن میخواد جونش رو برا فرزندش فدا کنه تا شاید بتونه بگه که چقد دوسش داره...یعنی آخر جیغ....عطش خواستن علی رو با بیان رویایی شیرین و البته دست نیافتنی بیان میکنه.شاید اگر علی دست یافتنی بود اینقدر نمیشد قربون صدقش رفت و البته چنین متنی رو نوشت.

پر حوصله ترین عاشقت - مریم ...بعضیا با بازی کلمات که دارن مسیر فکرها رو به تنهایی عوض میکنن.وقتی پرحوصله ترین عاشقت رو میخونم دارم فکر میکنم به معنای زیبایی که این جمله میرسونه...                      

تا بعد که آپ میکنم خدا رو فراموش نکنین البته میدونم دو رکعت نماز شکر هم میتونید ادا کنید.

 





طبقه بندی: شعر، 
برچسب ها: مریم حیدر زاده، دفتر دوم،
دنبالک ها: لینک به این مطلب، ارسال به
شنبه 2 مهر 1390 توسط | نظرات ()
مدرسه عشق

در مجالی كه برایم باقیست
باز همراه شما مدرسه ای می سازیم
كه در آن همواره اول صبح
به زبانی ساده
مهر تدریس كنند،
و بگویند خدا
خالق زیبایی
و سراینده عشق
آفریننده ماست.
مهربانیست كه ما را به نكویی
دانایی
زیبایی
و به خود می خواند

جنتی دارد نزدیك، زیبا و بزرگ
دوزخی دارد- به گمانم
كوچك و بعید
در پی سودا نیست
كه ببخشد ما را
و بفهماندمان،
ترس ما بیرون از دایره رحمت اوست

در مجالی كه برایم باقیست
باز همراه شما مدرسه ای می سازیم
كه خرد را با عشق
علم را با احساس
و ریاضی را با شعر
دین را با عرفان
همه را با تشویق تدریس كنند

لای انگشت كسی
قلمی نگذارند
و نخوانند كسی را حیوان
و نگویند كسی را كودن
و معلم هر روز
روح را حاضر و غایب بكند
و به جز ایمانش
هیچكس چیزی را حفظ نباید بكند

مغزها پرنشود چون انبار
قلب خالی نشود از احساس
درس هایی بدهند
كه به جای مغز، دلها را تسخیر كند.
از كتاب تاریخ
جنگ را بردارند
در كلاس انشاء
هر كسی حرف دلش را بزند
«
غیرممكن» را از خاطره ها محو كنند
تا، كسی بعد از این
باز همواره نگوید: «هرگز»
و به آسانی همرنگ جماعت نشود.

زنگ نقاشی تكرار شود
رنگ را در پائیز تعلیم دهند
قطره را در باران
موج را در ساحل
زندگی را در رفتن و برگشتن
از قله كوه
و عبادت را در خدمت خلق
كار را در كندو
و طبیعت را در جنگل و دشت.
مشق شب این باشد
كه شبی چندین بار
همه تكرار كنیم:
عدل
آزادی

قانون
شادی...
امتحانی بشود
كه بسنجد ما را
تا بفهمند چقدر
عاشق و آگه و آدم شده ایم
در مجالی كه برایم باقیست
باز همراه شما مدرسه ای می سازیم
كه در آن آخر وقت
به زبانی ساده
شعر تدریس كنند
و بگویند كه تا فردا صبح
خالق عشق نگهدار شما.

مجتبی کاشانی

 





طبقه بندی: عشق و عاشقی،  شعر، 
دنبالک ها: لینک به این مطلب، ارسال به
دوشنبه 17 مرداد 1390 توسط | نظرات ()
تر کیب غم آلود

تر کیب غم آلود


مشکیِ مشکی روی زردِ زرد
چه ترکیب غم آلودی
پیراهن سیاه نیز خسته تر از افکار من.
قدم هایم درازکش می روند در پیاده رو،
خاطره هایمان رژه...
کاش می دیدی شب و روزِ دلگیر مرا،
روز قبل
صبحانه و عصرانه بغض خوردم
جای تو خالی...
باز هم نبودی،
آب هم حتی نجوشید...
اینک تو در آستانه ی فصلی گرم
در آغوش غریب ناشناس
و من سراپا سیاه
بر روی نارنجی و زرد...
چند ماه دیگر،
سیاه سفید می شوم!



علی ذریعه

وبلاگ دوست عزیزم علی





طبقه بندی: شعر، 
ارسال به
پنجشنبه 5 خرداد 1390 توسط | نظرات ()
جرأت دیوانگی

انگار مدتی است که احساس می کنم
خاکستری از دو سه سال گذشته ام
احساس می کنم که کمی دیر است
دیگر نمی توانم
هر وقت واستن
در بیست سالگی متولد شوم
انگار
فرصت برای حادثه
از دست رفته است
از ما گذشته است که کاری کنیم
کاری که دیگران نتوانند
فرصت برای حرف زیاد است
اما
اما اگر گریسته باشی...
آه ...
مردن چه قدر حوصله می خواهد
بی آنکه در سراسر عمرت
یک روز ، یک نفس
بی حس مرگ زیسته باشی !
انگار
این سالها که می گذرد
چندان که لازم است
دیوانه نیستم
احساس می کنم که پس از مرگ
عاقبت
یک روز
دیوانه می شوم !
شاید برای حادثه باید
گاهی کمی عجیب تر از این
باشم
با این همه تفاوت
احساس می کنم که کمی بی تفاوتی
بد نیست
حس می کنم که انگار
نامم کمی کج است
و نام خانوادگی ام ، نیز
از این هوای سربی
خسته است
امضای تازه ی من
دیگر
امضای روزهای دبستان نیست
ای کاش
آن نام را دوباره
پیدا کنم
ای کاش
آن کوچه را دوباره ببینم آنجا که ناگهان
یک روز نام کوچکم از دستم
افتاد
و لابه لای خاطره ها گم شد
آنجا که
یک کوذک غریبه
با چشم های کودکی من نشسته است
از دور
لبخند او چه قدر شبیه من است !
آه ، ای شباهت دور!
ای چشم های مغرور !
این روزها که جرأت دیوانگی کم است
بگذار باز هم به تو برگردم !
بگذار دست کم
گاهی تو را به خواب ببینم!
بگذار در خیال تو باشم!
بگذار ...
بگذاریم!
این روزها
خیلی برای گیره دلم تنگ است !

جرات دیوانگی از مجموعه آینه های ناگهان-قیصر امین پور

گاهی که فرصتی برام پیش بیاد اشعار قیصر رو بخونم پاهام کرخت میشه،انگاری خودم نیستم قیصر منم ،انگاری خودم دارم داد میزنم،این شعر رو داشتم میخوندم یه لحظه دیدم دیگه تو خودم نیستم پاهام کرخت مغزم کودک و من تازه شروع شده بودم .مرگ،نفرین،کودکی،انتقاد،نباید و باید،دیوانگی

دکلمه ای از اشعار داریوش شروع شد با صدای خود داریوش و با این مطلع:

پدر آن شب اگر خوش خلوتی پیدا نمیکردی      تو ای مادر شوخ چشمی ها نمی کردی

نمیشد حجم خودم و تحمل کنم تو هم رفتم پیچ خوردم و پیچ خوردم و آخرش با گریه ای و شهوتی بیدار شدم...تو این فکر بودم دنیا عجب تکرار....تم،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

پایان 2/90

این لینک و ببینید سایته جالبیه برا اونا که دنبال آهنگای اورجینال ایرانی هستن.اینجا کلیک کنید





طبقه بندی: شعر، 
برچسب ها: شعر، قیصر امین پور، دفتر اول، آینه های ناگهان،
دنبالک ها: لینک به این مطلب، ارسال به
جمعه 30 اردیبهشت 1390 توسط | نظرات ()
پیچک

نور زردچوبه ای رنگ خورشید با هزاران ترس و دلهره خود را به بام خانه ها و دیوارهای در غم

نشسته میکشاند، با ترس خود را بر پنجره های یخ بسته می مالد وعرق شرم بر گونه هایشان

روان میسازد.

چشمهایم را به روی هم می فشارم که مبادا این افسونگر مجنون مرا از خود بیرون کند و لاک

تنهاییم ترک برداردنهاو مرا یافته است و خود را با عشوه از کنار پرده نرم نرمک به صورتم

نزدیک میکند و زمزمه وار در گوشم نجوا، که پاشو روز دیگری شروع شد و تو باید در این بودنها و

نخواستن ها قدم بزنی.

لباس پوشیده و برای فرار از خود به جنگل آرام بخش می روممی روم تا با طبیعت بی آزار درد

دل کرده، و گاه با خشونت و گاه با قطرات اشک خود را سبک کنمهوای خنک و پاک بر وجود

کرخت شده ام پنجه می کشد و صدای باز شدن رگها از هم را در درونم حس می کنمنسیم

چون مادری مهربان دستی لطیف بر صورتم می کشد و موهایم را به هم می ریزد تا از خود بی

خود شوم خورشید هم که از لا به لای شاخ ههای جوانه زده بر صورتم می تابد تا چشمانم را

جمع کرده و اطراف را بهتر بنگرم.دور و برم گلهای ریز سفید و صورتی و آبی خودنمایی می کنند،

خورشید آرام انگشتش را به زیر چانه هایشان می کشد تا آنها با ناز صورت خود را

بالابگیرندعجب احساس عاشقانه ای در این جنگل موج می زند، زیبا و روشن.

گویا با خود بلند بلند صحبت م یکنم، چند نفری از کنارم می گذرند و سرهایشان را به چپ و

راست تکان می دهند، من هم دلم برایشان م یسوزدآنها نمی دانند پاییزی هستم در بهار که

با پُررویی قدم برمی دارمپسری با سگش از کنارم م یگذردپسردر حال ورزش است، اما سگ

چند لحظه ای بر جا می ماند و با چشمانی پر از تعجب نگاهم می کند.

خنده ای بر صورتم نقش می بندد؛ سگ حال مرا بهتر می داند!

راه م یروم و حرف می زنم، حرف م یزنم و راه م یرومبه درختانی سر به فلک کشیده نگاه

م یاندازم و به پیچ کهایی که مجنون وار به دورشان پیچیده شده اند و آنها استوار در مقابلشان

ایستاد ه اند!

می دانم طپش قلب درخت را حس می کنندبه خاطر همین این گونه به دورش پیچیده

اندجلوی یکی از درختها می ایستمدیگر توان ندارم، باید بیرون بیاورم از سینه این تک های

که در گلو جمع شده و به گوش هایم فشار می آوردفریاد می زنم ای خدا، ای طبیعت،

چه می شد که مرا چون پیچکی با این دنیا آشنا می کردی؟

....خزان در وجودم چنگ انداخت، بدنم لخت و شانه هایم افتاده شدند، زانوانم توان نگهداریم را

نداشتند و بر زمین ریختم، چون پیچکی بدون تکیه گاه .

 





طبقه بندی: برداشت های آزاد،  عشق و عاشقی،  شعر، 
برچسب ها: پیچک، نیلوفر،
دنبالک ها: لینک به این مطلب، ارسال به
چهارشنبه 17 فروردین 1390 توسط | نظرات ()
(تعداد کل صفحات:5)      1   2   3   4   5  


کلامی نو
سطر وصفحه ای دیگر
کتابی تازه گشوده میشود
تولدی رقم میخورد
و انسان چشم میگشاید به روی جهانی که در انتظار اوست

پست الکترونیک
تماس با سیاوش
RSS
ATOM
اخبار آزاد (3)
روانشناسی (33)
خاطرات (12)
برداشت های آزاد (86)
عشق و عاشقی (59)
متن های دو زبانه (28)
شعر (50)
کافی نت دنیز (6)
علیرضا معینیان
وبلاگ کافی نت دنیز
سایت رسمی تیم تراختور سازی تبریز
سیاوش-سبک مرده(اشعار و افکار سیاوش)
کلوب بهترین سایت دوستیابی در ایران
مرجع داونلود(داونلود ها)
مرجع داونلود(سافت گذر )
مرجع داونلود (میهن داونلود)
وطن داونلود
همه پیوندها
شهریور 1393
مرداد 1393
اردیبهشت 1393
آبان 1392
شهریور 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
اسفند 1391
دی 1391
مهر 1391
شهریور 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اسفند 1390
آبان 1390
مهر 1390
مرداد 1390
تیر 1390
سایه ها و یأس ها
ذکرآمدن چند مهمان از قرن ششم هجری
"من عاشق نمی شوم"
بانوی عشق
اختراع دوباره کوله‌ پشتی
صدایی از جهان پرراز ژاپن
هورا تازه‌کار! تو موفق می‌شی
بنجامین یا باکسر؟ مسئله این است…
عبور از جاده هولناک شکست
زندگی رنگی یعنی...
لیست آخرین مطالب
دستگاه هشدار دهنده خواب راننده(برای اولین بار در ایران)
گردنبند love
آموزش زبان انگلیسی
فروشگاه اینترنتی میهن استور
من نوشتم کسی نخواند
ادکلن مردانه bleu chane
آموزش مسائل زناشویی(آشنای محبوب)
شارژر خورشیدی موبایل
مودم سیار بسیار کوچک برای اتصال به اینترنت در همه جا
وب سایت متفاوت
همه پیوندهای روزانه
ارسال پیوند روزانه
مادر شعر انگلیسی انگلیسی نادر ابراهیمی خدا زندگی سخنان نغز آتش بدون درد زنان لامکان شاعر شعر متن دوزبانه موفقیت سخن عشق دوست داشتن پدر کافی نت مردان عشق
نظر شما در مورد کیفیت این وبلاگ





بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :